
نور خورشید از میان پردهی اتاق سُر میخورد روی قالیچهی قرمز. صبح جمعه است. و تو نمیتوانی مثل ما پا روی پا بیندازی و تلویزیون تماشا کنی. درست است. کاری از دست ما برنمیآید. ما تو را نمیفهمیم. اما زندگی ادامه دارد. همین روزهاست که بفهمی آینده آنقدر که به نظر میآمد، دور نبود. همین روزهاست که حس کنی ماهی قرمزی در دستت سُر میخورد و در آب رها میشود. آنوقت است که تو دیگر نمیدانی با دستهات چهکار کنی جز نگاه کردن و لبخند زدن. فکر کن. همین روزهاست که زندگی روی خوشش را به تو نشان دهد و تو را در آغوش بگیرد.
[بگو این بالا مزخرف نگفتم. بگو که تو میتوانی. بگو که خدایی...]
۱. چند روزی هست که با تک مصراعهای خواجه حافظ زندگی میکنم. با «جانا چه گویم شرح فراقت/ چشمی و صدنم، جانی و صد آه» و با ترجمهی شفیعی کدکنی از تکههای عربیش. با «بنگر در اشک چشمم، بس نیست این علامت؟» که ترجمهای است از «لیست دموع عینی هدا لنا العلامه»
خواستم شما هم دقت کنید.
«ای بخت سرکَش، تنگش به بر کَش/ گه جام زر کَش، گه لعل دلخواه»
۲. لازم میدانم توضیح بدهم که بستهشدن پوتشکای سابق به هیچوجه بهخاطر به پوچی رسیدن یا خسته شدن من نبود. به خاطر این هم نبود که حالم بد بوده. بعید میدانم بهخاطر چنین چیزهایی وبلاگی را ببندم یا باز کنم. فکر کنید معاملهای بود با خودم. هوم؟
۳. یکی جلوی این هلند رو بگیره. داره از نبودن انگلیس سوء استفاده میکنهها.
۴. جناب! شما خیلی باحالید. شما خدای اساتید روی زمین هستید. شما بینظیرید. آنقدر کارتان درست است که یک امتحان میگیرید و همه را میاندازید. من هم میافتم. ترم بعد هم احتمالا هیچ غلطی نمیتوانم بکنم. خیالتان راحت شد؟ الآن خوشحال هستید؟ ذوقزده چی؟ خب دیگر. بروید دنبال کارتان...
دلِ عزیز من. بیا تعارفهای روزمره را کنار بگذاریم. اگر مشکلی هست بگو. لوس نکن خودت را. این روزها بدجور داری سر به سر من میگذاری. من با تو کاری داشتم مگر؟ داشتم زندگیم را میکردم که اتفاقا داشت خوب میشد کمکم. حالا این چه بازی جدیدی است سر من درآوردهای؟ نگو که بیخبری و کار تو نبوده. نگو کار خودم بوده. اصلا به فرض که بوده. تاوانش را هم پس میدهم. بس نیست؟ تو را به جان عزیزت بیخیال شو. تو دیگر مراعات صاحبت را بکن. هی نگیر. هی تنگ نشو. خواهش میکنم.
میگوید: «نباید اینطور میشد.»
میگویم: «آره. متاسفم. واقعا متاسفم.»
دلم میخواهد بگوید که تاسف به درد من نمیخورد. دلم میخواهد فحش بدهد. بد و بیراه بگوید. میگوید: «حالا کاریه که شده.»
چیزی نمیگویم. میگوید: «اما من ناراحتم.»
میگویم: «الآن چیزی نیست. باور کن.»
میگوید: «میدونم. اما احساس ِ آرامش قبل رو ندارم.»
میگویم: «حق داری.»
برای هزارمین بار در این روزها میگویم: «بذار زمان بگذره.»
میگویم: «شاید خیلی چیزا رو تو خودش حل کنه.»
میگوید: «امیدوارم.» و من فکر میکنم پس این زمان کِی میگذرد؟
پینوشت: نادر ابراهیمی، نادر ابراهیمی عزیز رفت. هلیای بیچاره...
مرد روی نوار بیکلام میخواند: «عزیز دلک/ نازی خوشگلک/ گنجشک دلت، میزنه پرک/ کاسهی دلم، برداشته ترک.» میکروفن را مصمم در دست میگیرد. بغض میکند. قطرههای اشک روی صورتش سُر میخورند. در خانهی روبهرو چند دختر ویولن میزنند. مرد بیرون را نگاه میکند.
بغض امانم نمیدهد. دلم میخواهد گریه کنم با این صحنههای شب یلدای پوراحمد.
نسبت به اتفاقات چند ساعت گذشته، حس وحشتناک بدی دارم. حس عذاب وجدان، شرمندگی و عصبانیت. مدام هم فکر میکنم چشمم به چشم آن آدمها که میافتد بالاخره. کجا را باید نگاه کنم آن موقع؟
[میدانم. دیگر نباید توقعی از کسی داشتهباشم. من شایستهی خیلی چیزها نبودم، نیستم و نخواهم بود. من فقط یک بازندهام. یک بازندهی حقیر.]
امروز حدود ساعت یازده دوازده ظهر که مسنجرم را باز کردم با لیستی از آدمها روبهرو شدم که نبودند. یادم اُفتاد که دو، سه سال پیش در چنین روزها و چنین ساعتهایی همه آنلاین بودیم. چت میکردیم. از همهچیز حرف میزدیم. از امتحانات و عاشقی و اینجور چیزها.
امروز هوا ابری بود و گاهی رگباری بهاری میزد و قطع میشد. بنا به رسم، رفتم به آرایشگاه قدیمی در محلهی قدیمیمان. تقریبا همهچیز سر جایش بود. «حسن عمو» که هیچوقت عمویم نبود کنار مغازهش نشستهبود و به رهگذران سلام میداد. پسرانش توی مغازه کار میکردند. آهنگر هنوز با پتک بر چیزی میکوبید. موهای آرایشگر ذرهای بلندتر یا سفیدتر نشدهبود. مردم با لهجه حرف میزدند. نانوایی همانجا کنار مسجد بود. خانهی ما تغییر خاصی نکردهبود جز اینکه کاج باغچهمان از پشت بام هم بالاتر رفتهبود. فقط خانهی مادربزرگ بود که -با حیاط بزرگ و سر سبز و دیوارهای آجری و بلندش که پر از گیاهی مثل عَشَقه بود- خراب شدهبود و جاش خانهی نارنجی رنگی با نمایی مدرن قد علم کردهبود.
امروز هوا ابری بود و من عجیب دلم میخواست باران ببارد.
۲. حالا دورهای را پشت سر گذاشتهام که محمدرضا اسمش را گذاشتهبود پوست انداختن.
۳. پوتشکا شعبهی دیگری ندارد. [منظورم دقیقا این شعبه است که هنوز نمیدانم کی راهش انداخته.]
۴. نمیتوانم این پست را بنویسم و تشکر نکنم از صبا [که این وبلاگ را به من هدیه داد]، هدا [که حضورش در این روزها دلگرمی بود.] و دیگر کسانی که برام نوشتند که «بنویس!»