
یه لحظه فکر کن که یارو مثلا مسافرته و الان لب دریا نشسته و داره صفا میکنه. بعد یهو من زنگ میزنم میگم ببین، من حالم اصن خوب نیست. میفهمی؟ فکر کن طرف از اونا نباشه که به هیچجاش حساب نکنه. تو بهترین حالت میگه وای! چرا؟ اونوقته که مثه سگ پشیمون میشم از زنگ زدنم. با یه ذره فکر کردن میتونستم بفهمم که اون اگه پیشمم بود، کاری نمیتونست بکنه. نه که ایراد از اون باشهها، نه. هیشکی کاری نمیتونه بکنه. یعنی کاری از دست کسی بر نمیآد. باید بذاری دورههه بگذره. حالا کی و چهجوری میگذره، خدا میدونه.
گاهی وقتها ناگهان میفهمی که دلت برای خودت تنگ شده و خودت چند وقتی است که با تو نیست. خوب نگاه میکنی ببینی کجا انداختیش. تو خیابان نیفتاده؟ تو ماشین جا نگذاشتی؟ تو کمد را نگاه میکنی. لای کتابها را هم. یعنی این همه روز با تو نبوده و تو نفهمیدی؟ آخرین باری که دیدیش کی بود؟ کجا بود؟ یعنی اصلا نفهمیدی که چطوری گمش کردی؟ حالا چه کار میخواهی بکنی؟ نمیخواهی که همهی آدمها را بگردی، میخواهی؟
حالا که فکر میکنم میبینم خیلی مسخره بود. آخرش ما داشتیم از چیزی که نمیدانستیم چیست ابراز پشیمانی میکردیم و از جناب سروان به خاطر اینکه ما را ۶ ساعت بدون هیچ دلیل خاصی نگهداشتند و ترساندند و زدند، تشکر میکردیم. مسخرهتر از آن، این بود که همه داشتیم با رضایت خاطر تشکر میکردیم. با رضایت خاطر واقعی.
شهریور پارسال بود. دقیقا پنجشنبهای که شنبهاش دانشگاهها باز میشد. تهران بودیم. بابا گفت که برویم که دانشگاهمان را نشانم دهد، خوابگاه را ببینیم و کمی با خیابانهای تهران آشنا شوم. قبول نکردم. حالم خوب نبود و اصلا حوصلهی دانشگاه را نداشتم. دلم نمیخواست دانشجو شوم. علی هم درآمد که برو دانشگاهت را ببین. اصلا من هم میآیم. دیگر نمیشد مقاوت کنم. این شد که سهنفری راهی دانشگاه شدیم. الآن میفهمم که از وصال پایین آمدیم و چون نمیدانستیم خوابگاه کجاست ماشین را در بزرگمهر پارک کردیم. نگهبان خوابگاه گفت دارند خوابگاه را رنگ میزنند و نمیتوانیم داخل شویم. ما هم رفتیم دانشگاه. از در قدس وارد شدیم. بابا میگفت که اینور دانشکدهی ادبیات است و آنور علوم. میگفت ببین چه درختهای بلندی دارد. میگفت چهل سال گذشت. زمان مثل برق و باد میگذرد. چهار سال اینجا درس خواندم. باورت میشود چهل سال پیش من چهار سال اینجا درس میخواندم؟
اما من کاملا بیتفاوت نگاه میکردم. دیدن دانشگاه هیچ شوقی در من ایجاد نکردهبود. نمیفهمیدم داریم دانشکده علوم را دور میزنیم که هی بابا میگوید اینجا دانشکدهی علوم است. اصلا برام جالب نبود که علی خیابان بین در قدس و در شانزده آذر را نشان میداد و میگفت اگر بدانی روزهایی که دانشگاه شلوغ میشود اینجا چه خبر است. برام جالب نبود که آنها از پلیتکنیک میآمدند اینجا و حرف میزدند. دلم میخواست برگردیم خانه. دلم میخواست آهنگ گوش کنم، کتاب بخوانم و حس کنم قرار نیست زندگیام تغییری کند. یادم هست حتا دیدن دانشکدهی فنی هم هیچ احساسی در من ایجاد نکرد. حرفهای آن پیرمرد که هنوز هم نمیدانم چه کارهی دانشکده است هم بیشتر برای بابا جذاب بود تا من.
داشتم فکر میکردم اگر ازدواج کردم، پدر شدم و بچهام دانشگاه تهران قبول شد، روزی دستش را میگیرم تا با هم برویم و دانشگاه را ببینیم. آن روز حتما بهش خواهم گفت که روزی بابابزرگت مرا آورد اینجا و کلی برای من حرف زد. میگویم او میخواست خاطرات خودش را بازسازی کند، میخواست به پسرش افتخار کند و به نظرم این کار را میکرد. اما من ناراحت بودم. بیحس بودم. بعد ازش خواهم پرسید که میدانی چرا؟ او -اگر فرزند خلفی شود- خواهد گفت دلت گرفتهبود، بابا. دلتنگ بودی. نبودی؟
امروز یازدهم تیر هشتاد و هفت است. شوقی برای گرفتن ِ جشن ندارم. فقط خواستم گرامی بدارم این روز را. با همهی خاطراتی که از آن دارم.
دیدی هدا؟ دیدی از آن آسمان بالابلندش پایین نیامد خدا؟ باورم نمیشود. باورم نمیشود که دعای ما را نشنیدهباشد . پس کی میخواهد کاری بکند برایت؟ آنقدر دست رو دست گذاشت که...
حتما حواسش هست چه کار دارد میکند. من حواسم نیست. من که دیگر چیزی ازش نمیخواهم. جز تسلای تو چیزی نمیخواهم.
درست است که ما در مقابل کائنات هیچی نیستیم و کائنات جلوی ما خیلی بزرگ است. این هم درست که تو نه تنها ما را، بلکه کائنات را هم خلق کردی و این یعنی خیلی خیلی قدرتمند و خلاقی. ولی جسارتا باید بگویم که حس میکنم این روزها بیانصاف شدی. حس میکنم داری از قدرت بیانتهات سوء استفاده میکنی. یادآوری میکنم که ناسلامتی ما آدمیم. نامحدود و بیانتها برایمان فقط یک مفهوم بیمعناست. پس لطف کن و بگذار زندگیمان را بکنیم. ما تو همینش هم ماندهبودیم. یادت هست؟