
تو تاکسی نشسته بودم. مرد تقریبا سی سالهای هم کنارم نشسته بود. آهنگِ «عشق من» پخش میشد. حالم خوب بود و حس خیلی خوبی داشتم. فکر میکردم چند وقت است حالم انقدر خوب نبوده و خدا خدا میکردم که این حالم -بر عکس همیشه- خیلی زود از بین نرود. زندگی بگذارد کمی ازش لذت ببرم. مرد گفت: «من با این آهنگ خیلی خاطره دارم. همهش داره زنده میشه.»
گفتم: «خیلی قدیمیه.»
سر تکان داد.
گفتم: «خاطرات خوب؟»
سرش را کج کرد. انگار که بخواهد بگوید: «ممم! چقدر هم خوب!» بعدش کمی مکث کرد. گفت: «اما افسوس... گذشت.»
بعد پیاده شد و رفت. ماشین که راه افتاد میدانستم که حالم موقت است، دوست داشتم حالم را جایی دخیره کنم. برای بعدترها. برای وقتی نیازش دارم، عمیقا نیازش دارم.
گاهی وسط بیحسی این روزها، ناگهان به بهانهی کوچکی چیزی در وجودم میدود از گذشتهای دور. با یک کلمه، یک تصویر یا حتا طنین یک صدا به تپش میافتم. انگار نور کمرمقی در یک صبح زمستانی از پنجرهی اتاق روی صورتم افتادهباشد و بخواهد بیدارم کند.
داشتم نوشتههای سه سال پیشم را میخواندم. هیچ چیز از آنها نفهمیدم. برام غریب بودند و حیرتزدهام کردند. من تغییر کردهام، بدون آنکه متوجه شدهباشم. اینقدر همهچیز تدریجی اتفاق افتاده که نتوانستهام آن را بفهمم و جلوش را بگیرم. فقط حالا به خودم آمدهام و فهمیدهام که از آن آدمی که بهش میگفت کوهِ احساسات چیز زیادی نمانده. حتا یادم نمیآید آخرین عاشقانهای که نوشتم کی بود. میترسم. نکند چند سال بعد دیگر هیچ چیز از من و احساساتم نمانده باشد؟ نکند روزی برسد که از هیچ چیز حیرتزده نشوم، حتا از نشناختن خودم؟
امروز به طرز عجیبی دلم میخواست کسی پیدا شود و چند ساعتی برویم تو کافهای روبهروی هم بنشینیم یا خیابانی را در کنار هم پایین رویم و حرف بزنیم. دلم میخواست خیلی حرفهایی را که روی دلم تلنبار شدهاند بهش بگویم. یا حتا نگویم ولی اینقدر حرف بزنیم که فراموششان کنم. دلم میخواست حس کنم هنوز کسی برام مانده که حاضر باشد از کس و کارش بزند و بیاید چند ساعتی را با هم بگذرانیم.
خب، امروز -که یک روز داغ ِ تابستانی است- فهمیدم که کسی با مشخصات بالا برای من پیدا نمیشود. و این غمانگیز است.
معین امروز همهش در این فکر است که تلخی حقیقت چیزی نیست که به این راحتی از بین برود. و حتا با شیرینیهای مختلف هم از بین نمیرود. این فکر وقتی به ذهنش رسید که امروز باز هم حقیقت مثل کیکی در فیلمهای لورل هاردی به طرفش پرت شد و محکم به صورتش خورد. البته معین توانست پرتابکننده را بشناسد. ولی به او کاری ندارد. معین فکر میکند اگر ایرادی باشد، باید در طعم حقیقت باشد که دیگر قبول کرده کاریش نمیشود کرد. فقط هر چه فکر میکند، نمیتواند بفهمد این طعم دقیقا کجاست که هیچ چیز روش اثر ندارد. حدس میزند جایی باشد اطراف سیب گلو. قبلا هم در این فکر بود که برود و سیب گلوش را بیرون آورد تا وقتهایی که گریه میکند سیب گلویی نباشد که بالا و پایین رود. حالا دیگر مصمم شده فکرش را عملی کند. معین حتم دارد بین تلخی ِ حقیقت، سیب گلو و گریه رابطهای تنگاتنگ برقرار است.
بعد از ظهر دوشنبه بود. دراز کشیدهبودم که چرتِ بعد ناهارم را بزنم. یاد داستانی افتادم که نوشتهبودم دربارهی کسی که عزیزی از دست داده. هدا آمد در ذهنم و حرفهاش و چهرهاش در مراسم ختم. خیلی ناگهانی چیزی را کشف کردم. کشف کردم داستان من -مستقل از اینکه خوب است یا بد یا هر چی- تهِ تهش میشود یک داستانِ خوب. همین. یک داستانِ خوب. به این فکر میکردم که یک داستان خوب به خودیِ خود چه ارزشی دارد؟ میدانید، داستان -یا دستِ کم داستان من- جلوی واقعیت خیلی کوچک است. من نتوانستم حق مطلب را بگویم و یا حتا بفهمم. میخواهم بگویم چیزی که من نوشتم خیالپردازیهای کسی بود که از بیرون همهچیز را میبیند. من تلاش کردم به شخصیتِ داستانم نزدیک شوم. شاید حتا به یک قدمیاش هم رسیدم. ولی نتوانستم به درونش بروم. چیزی که من حس کردم و تلاش کردم حس کنم در برابر غمی که به یکباره در وجود هدا -و حالا امین- دویده چیز کوچک و پرتی بود. حس غریبی است. حسی بین غم و شرم و ناتوانی.