تبليغاتX
پوتشکا
جمعه بیست و نهم آذر 1387
یا زمستان را بهار کن، یا تورم را مهار

کاش امسال زمستان نیاید. کاش هوا سردتر از اینی که هست، نشود. کاش برف نبارد. من یکی که از زمستان متنفرم. سوز و سرما و آدم‌هایی که دست در جیب کرده‌اند، افسرده‌ام می‌کنند. من از تهِ دل از شال، کلاه، دست‌کش و لباس روی لباس پوشیدن بی‌زارم. بدم می‌آید از این‌که نوکِ انگشت‌های پاهایم همیشه یخ‌زده باشند و انگشت‌های دستم آن‌قدر بی‌حس باشند که نتوانم حرکتشان بدهم. این شب‌های طولانی سرد و برف و آدم‌برفی‌هایش ارزانی شما. من که منتظر می‌مانم هوا گرم شود و آفتاب مستقیم‌تر بتابد. تا بهار شود. تا واقعاً بهار شود.

شنبه بیست و سوم آذر 1387
تناقض
می‌دانی؛ آدم‌ها دل‌سرد می‌شوند، ولی نمی‌بُرند. ادامه می‌دهند.

دوشنبه هجدهم آذر 1387
مرثیه

این Elegy و داستان عاشقانه‌اش بدجور دل‌تنگم کرد. از آن عاشقانه‌هایی بود که آدم را سرشار می‌کند. از آن‌ها که دلت می‌خواهد آخرش خوب باشد؛ و به طرز غمگین‌کننده‌ای خوش تمام می‌شود. از آن‌ها که با دیدنش آدم  هوس می‌کند یک ماجرای عاشقانه را از سر بگیرد. از آن‌ها بود که دل‌تنگ می‌کند. به خصوص آن‌که پنه‌لوپه کروزش، نمی‌دانم چرا، هی من را یاد تو را می‌انداخت. یک چیزی تهِ چشم‌هاش یا لب‌خندش باید باشد که می‌شود شبیه تو دیگر، نه؟ یک چیزی هست که دل‌تنگ می‌شوم برای تو. وقتی که خیره نگاه می‌کنی، لب‌خند می‌زنی، یا می‌خواهی از دوست‌داشتن بگویی.

یکشنبه هفدهم آذر 1387
خداداد، عابدزاده و دیگران
چقدر زود سه‌ هفته‌ها می‌گذرن و پرونده‌ی جدید درمی‌آد.

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
دوّار

وقت‌هایی هم هست که الکی ناخوشم. طبق عادت. غصه می‌خورم، عصبی‌ام، بی‌حوصله‌ام چون کار دیگری ندارم. در این لحظه که دارم می‌نویسم به جز دینامیک و قیافه‌ی آن پیرمرد که استادش است، چیزی چندان جدی نیست. غصه و بی‌حوصلگی‌ام دلیل خاصی ندارد. به خصوص که تک‌نوازی سه‌تار حافظ ناظری* را گوش می‌دهم که آرامش‌بخش است. و تکرارش دوست‌داشتنی‌ترش می‌کند.
البته انکار نمی‌کنم گاهی دلم می‌خواهد از چیزهایی حرف بزنم که نباید. و گاهی دیوانه‌وار می‌خواهم با حرف‌هام آدم‌ها را عصبی کنم تا حرفم را به کرسی بنشانم یا فقط حرفم را زده ‌باشم. ولی این لحظه‌ها هم می‌گذرند. فقط در آن لحظات باید حواسم به خودم باشد که چیزی را خراب نکنم. و حالا هم باید استامینوفن بخورم که سرم نترکد. و نباید بی‌جهت دل‌تنگ باشم. باید صدا را زیاد کنم. و باید کار با سرعت نسبی و زاویه‌ای را هم یاد بگیرم.

*از این‌جا دان‌لود کنید.

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
تو ای ناکام
با غم دیرینه‌ام، به مزار سینه‌ام
بخواب آرام، دل دیوانه
بخواب آرام، دل دیوانه...
یکشنبه دهم آذر 1387
مازوخیسم

می‌دونی چیه؟ من آدم مازوخیستی‌ام. اومدم واسه خودم یه بازی درست کردم، که تهش هم می‌دونستم می‌بازم. کاملا مازوخسیتی بود حرکت. می‌خواستم روکم‌کنی با خودم بازی کنم. شاید بردم. یعنی فکر کردم اگه ببرم خیلی خوب می‌شه و اینا. حتا حالتی هم که بشه ببرم تو ذهنم نداشتم. خب، باختم. می‌دونی، ضعیف‌تر بودم. نمی‌شد ببرم. ولی نمی‌خواستم ببازم. الآنم به‌شدت غمگینم. ناراحتم. اعصابم خورده. ولی باید اعتراف کنم روم کم شد. جدی می‌گم. روم کم شد. ولی هنوز سخته برام قبول کنم باختم. یه کمی پیچیده‌س فکر کنم.
+

جمعه هشتم آذر 1387
بنگر در اشک چشمم؛
بس نیست این علامت؟
دوشنبه چهارم آذر 1387
خدا بیامرز

داشتم فکر می‌کردم اگه مثلا شصت سال دیگه نوه‌ی من بخواد ببینه پدربزرگش چی کاره بوده و اینا، بعد بیاد اسم منو سرچ کنه، ممکنه به این‌جا برسه. برسه به نوشته‌های ۱۹ سالگی پدربزرگش؛ درباره‌ی ترس‌هاش، دل‌تنگی‌هاش و خیلی چیزای دیگه‌ش. حتا ممکنه این پست رو هم بخونه و حس کنه من خیلی درباره‌ش فکر یا خیال‌پردازی کردم. خوش‌حالم که اون موقع دلش شاد می‌شه.
+