تبليغاتX
پوتشکا
یکشنبه بیست و نهم دی 1387
مرحله‌ی جدید
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387
ننوشت

نه. ننویس. نگذار خیال کنند این‌هایی که می‌نویسی واقعی‌اند. بگذار فکر کنند همه‌ی این‌ها در نهایت یک متن تأسف‌برانگیزند. کسی که کاری نمی‌کند. خودت را سبک نکن. آرام بگیر. تو حق نداری مزه‌ی دهان کسی را تلخ کنی. بگذار هرکس زندگی‌اش را بکند. بگذار اگر شاد است، شاد بماند. حال تو به کسی ربط ندارد. ربط هم داشته باشد، حال تو است. برای خودت است. نگهش دار. سکوت کن. ننویس. این‌جوری به‌تر است. واقعی‌تر است.

چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387
D:
نزن لعنتی. دونقطه‌دی نزن وقتی بغض کردی.
یکشنبه بیست و دوم دی 1387
though you're still with me

تقصیر تو نیست. خودم هم نمی‌دانم چرا چیزی خوش‌حالم نمی‌کند. و نمی‌دانم چرا امروز و دیروز و پریروز و پس‌پریروز و هفته‌ی پیش تمام نمی‌شوند. و نمی‌دانم چرا فردا قرار است مثل امروز بیاید، و پس‌فردا هم. من سردم شده‌. و غمگینم. می‌دانی؛ بدی‌اش این است که کمی دیگر فردا می‌شود، و من نمی‌توانم فرار کنم. و دلم می‌خواهد آن‌قدر بدوم که این روزها تمام شوند. همه‌چی تمام شود. بعد دوباره از اول شروعت کنم. از اولِ اول.

شنبه بیست و یکم دی 1387
داد

می‌دانی امروز چی شد؟ داشتم روی دیوار کنار در خانه‌ها دنبال پلاک ۲۰۳ می‌گشتم. کوچه تاریک بود. خواستم بروم تو پیاده‌رو که پام گیر کرد به تیرآهن‌هایی که آن‌جا ریخته شده بود. بعد نزدیک بود بخورم زمین. جدی‌جدی نزدیک بود. یعنی اگر دستم را به دیوار نمی‌گرفتم می‌خوردم زمین. می‌دانی، دو ساعت بعدش وسط یک اتوبان بودم. ماشین‌ها از دور نور می‌انداختند و رد می‌شدند. هیچ ماشینی برایم نمی‌ایستاد. سرعتش را هم کم نمی‌کرد. فقط زوزه می‌کشید و می‌رفت. باد سرد به صورتم می‌خورد و دست‌هام یخ کرده بود. چند بار داد زدم. واقعاً داد زدم. کسی نشنید. کاری نمی‌توانستم بکنم. الآن هم کاری نمی‌توانم بکنم. فقط دلم می‌خواهد امروز تمام شود. دیروز و پریروز و پس‌پریروز هم تمام شوند. هیچ‌چی نماند.

پنجشنبه نوزدهم دی 1387
هیاهو
  در سینه‌ی سردم، این شهر سکوت...

پنجشنبه دوازدهم دی 1387
ابری

امروز آسمان ابر بود. هرجا را نگاه می‌کردی ابر بود. پشت ساختمان دانشکده، لابه‌لای درخت‌ها. سرت را هم که پایین می‌انداختی، می‌دانستی و حس می‌کردی که بالای سرت را ابر پوشانده. همه‌جای آسمان را گرفته بود.  انگار آسمان سنگین شده و شکم داده. گاهی نم باران هم می‌زد. تنها جایی که آفتاب بود، در کاغذهای وداع با اسحله‌ی همینگ‌وی بود. و البته در سالن سایه‌ی تئاترشهر هم ابر نبود. به‌جز آن، باقی همه ابر بود. من هم حالا مثل همه‌ی امروز ابر شده‌ام. خاکستری، سرد، ساکت. با نَمی گاه‌گاهی.

سه شنبه دهم دی 1387
لِه

این تیم‌ها هستند که از زمین و آسمان توپ روی دروازه‌شان می‌آید و توپ دستشان نمی‌آید، اگر هم بیاید زود دور می‌کنند؛ می‌زنند تو اوت یا نهایتاً زمین حریف. بعد وسط فشار حمله‌های حریف یکی‌شان خودش را می‌اندازد زمین که هم وقت تلف کند، هم فشار حملات حریف را بگیرد. دیده‌اید بازی‌هایی که یک طرفشان از این تیم‌هاست؟ حالا شده حکایت من ِ این روزها. فقط فرقش این است که داور یادش رفته بازی را تمام کند. خب خسته شدم از این بازی سراسیمه و توپ دور کردن.

یکشنبه هشتم دی 1387
شوخی
دوشنبه دوم دی 1387
تخم مرغ

یاد یه جوک قدیمی افتادم. همون‌که یه یارو می‌ره پیش روان‌پزشک و می‌گه: «دکتر! برادر من دیوونه‌س. اون فکر می‌کنه مرغه.» بعدش دکتر می‌گه: «خب چرا نمی‌فرستی‌ش تیمارستان؟» اون‌وقت مَرده می‌گه: «می‌خواستم بفرستمش ولی تخم‌مرغاشو لازم دارم.» خُب. گمونم خیلی شبیه طرز فکر فعلی من درباره‌ی روابط زن و مرده. می‌دونید؛ این روابط کاملاً غیرمنطقیه، دیوونه‌وار و مسخره‌س... ولی گمونم همه‌مون به این روبط ادامه می‌دیم، چون به تخم‌مرغاش احتیاج داریم.

آنی‌ هال، وودی آلن

[Label: Quotation]