
یعنی میخواهم ببینم این بالاخرهیِ بالاخره همه چیز خوب خواهد شد، اساساً قرار است برسد یا نه.
یک سال پس از مرگ ریموند کارور، آنچه او را مدام به یاد میاندازد تصویر کسانیست که سرهاشان را جلو بردهاند، گوشهاشان را تیز کردهاند و سخت تلاش میکنند تا صدای او را بشنوند. زیر لب حرف میزد. تی اس الیوت زمانی ازرا پاند را در مقام استاد به صورت مردی توصیف کرده بود که «سعی میکرد به شخص شدیداً ناشنوایی این واقیت را حالی کند که خانه آتش گرفته است.» ریموند کارور شیوهی کاملاً متفاوتی داشت. دود همهی اتاق را میگرفت، شعلههای آتش به فرش سرایت میکرد و کارور تازه داشت میپرسید: «فکر نمیکنید که هوا کمی گرم شده باشه؟» و تو که روی صندلیات نشسته بودی، خودت را میکشیدی جلو و میپرسیدی: «چی گفتی، ری؟»
ریموند کارور- صدایی ملایم و آرام/ جی مکاینرنی
[لاتاری، چخوف و داستانهای دیگر/ ترجمهی جعفر مدرس صادقی]
هر چهقدر هم بنویسم و بنویسم و چند جمله که نوشتم بَکاسپیس را بگیرم تا این چشمکزن لعنتی ِ منتظر برسد به اول سطر و انتظار من را بکشد، هر چقدر هم که بگویم و دستم را در هوا تکان بدهم و بپیچد حرف در دل و زبانم و تُندتُند اساماس بزنم و پاک کنم و پاک کنم و پاک کنم، هر کار دیگری را هم هر چهقدر بکنم، حرف گفتهنشده میماند روی زبانم و دستانم و این چشمکزنِ لعنتی همینطور میآید و میرود و میگوید که بنویس، بنویس، بگو، و من نمیدانم چه کار کنم که حرف و جانِ حرف را بگویم و آنقدر بگویم که بعدش با خیال راحت بروم زیر پتو و چشمم را ببندم و هی زمزمه کنم دیگر تمام شد، دیگر تمام شد، دیگر تمام شد.
«بهار نیامده، سال عوض شده بود. یک شب از عید دیدن که برمیگشتیم، به خاطر سرما تا ماشین دویدیم. سوار ماشین که شدیم، تازه لرزمان آغاز شد. همهی نوروز آن سال همین بود. یا سرما بود یا لرز سرما...»
شمس لنگرودی
توضیح دقیقش سخت است. ولی باید اینطور میشد. چارهی دیگری نداشتم. راه برگشت نداشتم. توان کار دیگری هم نداشتم. یعنی اصلاً دست من نبود. من فقط میخواستم از این توفان هر روزه نجات پیدا کنم. هر جور دیگری را که امتحان کردم، نشد. منظورم این است اگر بادکنک باشید، وقتی بیش از حد پُر شده باشید، فوت آخر هم که باشد، خب دیگر چارهای ندارید، کارتان ساخته میشود. خودتان باید درک کنید که این اتفاق باید میافتاد. من باید میترکیدم و باید این طور پخشوپلا میشدم.