تبليغاتX
پوتشکا
یکشنبه سی ام فروردین 1388
ما همه سر کاریم

یعنی می‌خواهم ببینم این بالاخره‌یِ بالاخره همه چیز خوب خواهد شد، اساساً قرار است برسد یا نه.

جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
چی گفتی، ری؟

یک سال پس از مرگ ریموند کارور، آن‌چه او را مدام به یاد می‌اندازد تصویر کسانی‌ست که سرهاشان را جلو برده‌اند، گوش‌هاشان را تیز کرده‌اند و سخت تلاش می‌کنند تا صدای او را بشنوند. زیر لب حرف می‌زد. تی اس الیوت زمانی ازرا پاند را در مقام استاد به صورت مردی توصیف کرده بود که «سعی می‌کرد به شخص شدیداً ناشنوایی این واقیت را حالی کند که خانه آتش گرفته است.» ریموند کارور شیوه‌ی کاملاً متفاوتی داشت. دود همه‌ی اتاق را می‌گرفت، شعله‌های آتش به فرش سرایت می‌کرد و کارور تازه داشت می‌پرسید: «فکر نمی‌کنید که هوا کمی گرم شده باشه؟» و تو که روی صندلی‌ات نشسته بودی، خودت را می‌کشیدی جلو و می‌پرسیدی: «چی گفتی، ری؟»

ریموند کارور- صدایی ملایم و آرام/ جی مک‌اینرنی
[لاتاری، چخوف و داستان‌های دیگر/ ترجمه‌ی جعفر مدرس صادقی]

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388
چشمک‌زن

هر چه‌قدر هم بنویسم و بنویسم و چند جمله که نوشتم بَک‌اسپیس را بگیرم تا این چشمک‌زن لعنتی ِ منتظر برسد به اول سطر و انتظار من را بکشد، هر چقدر هم که بگویم و دستم را در هوا تکان بدهم و بپیچد حرف در دل و زبانم و تُندتُند اس‌ام‌اس بزنم و پاک کنم و پاک کنم و پاک کنم، هر کار دیگری را هم هر چه‌قدر بکنم، حرف گفته‌نشده می‌ماند روی زبانم و دستانم و این چشمک‌زنِ لعنتی همین‌طور می‌آید و می‌رود و می‌گوید که بنویس، بنویس، بگو، و من نمی‌دانم چه کار کنم که حرف و جانِ حرف را بگویم و آن‌قدر بگویم که بعدش با خیال راحت بروم زیر پتو و چشمم را ببندم و هی زمزمه کنم دیگر تمام شد، دیگر تمام شد، دیگر تمام شد.

0:1
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388
ما و ادبیات- یک
0:1
دوشنبه هفدهم فروردین 1388
این هم از این، این هم از این...
«انگار آدم‌ها یک جایی تمام می‌شوند، حتا اگر خودشان نفهمند، حواس‌شان نباشد. انگار باید چشم‌هایت را بپوشانی با دست‌هایت، درست وقتی که رنگ رخسارشان، صدای‌شان، آن‌جور بودن‌شان، این‌جور نبودن‌شان خبر می‌دهد ار تمام‌شدن‌شان، از آِینده‌ی محتومِ شوم و بی‌خاصیتی که بالاخره یک روز باید می‌آمد، گیرم نروند، نروی، بمانند، بمانی، سماجت کنند و بمانند و بمانی. انگار باید حواست باشد، یک روزی، شبی، بی‌وقتی خودت آدم‌ها را برای خودت تمام کنی. یعنی بشینی با خودت به دودوتا‌چهارتا که وقتش شده، که آن لحظه‌ی لعنتیِ کذایی با تمامِ سنگینیِ بی‌خاصیتش فرا رسیده، که تمام امیدهایت به تمام فرداها و ذوق‌کردن‌ها و خوشی‌ها و کیف‌ها را بیندازی دور، بعد نفسِ راحتی از سرِ دل‌تنگیِ ابدی بکشی، با خودت بگویی که این هم از این، این هم از این، این هم از این...»
 
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
بی‌کران
تو تمام نمی‌شوی، بسیکا.
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388
هشتادوهشت که شروع شد

«بهار نیامده، سال عوض شده بود. یک شب از عید دیدن که برمی‌گشتیم، به خاطر سرما تا ماشین دویدیم. سوار ماشین که شدیم، تازه لرزمان آغاز شد. همه‌ی نوروز آن سال همین بود. یا سرما بود یا لرز سرما...»

یکشنبه نهم فروردین 1388
پلکان
بر پلکان بیست‌سالگی‌ات ایستاده‌ای
بی‌بیست پله در پایین
بی‌هیچ آسمان در بالا-
پله‌ای
بی‌نرده و
بی‌حفاظ.

شمس لنگرودی

سه شنبه چهارم فروردین 1388
تکه‌پاره

توضیح دقیقش سخت است. ولی باید این‌طور می‌شد. چاره‌ی دیگری نداشتم. راه برگشت نداشتم. توان کار دیگری هم نداشتم. یعنی اصلاً دست من نبود. من فقط می‌خواستم از این توفان هر روزه نجات پیدا کنم. هر جور دیگری را که امتحان کردم، نشد. منظورم این است اگر بادکنک باشید، وقتی بیش از حد پُر شده باشید، فوت آخر هم که باشد، خب دیگر چاره‌ای ندارید، کارتان ساخته می‌شود. خودتان باید درک کنید که این اتفاق باید می‌افتاد. من باید می‌ترکیدم و باید این طور پخش‌وپلا می‌شدم.

شنبه یکم فروردین 1388
پرانتز