

بالاخره باید یک روز یکی من را گیر میآورد و این را به من میگفت. لابد باید یادم میآورد که این بدبینیام بیانصافی است. که قرار نیست همه یک روزی، بههرحال، بروند و من بمانم و کسان دیگری که آنها هم یک روز خواهند رفت. فقط نمیدانم، جداً نمیدانم چرا اینقدر تلخ گفته اینجا. نمیدانم چرا آنقدر تلخ گفته که من مطمئن میشوم که همهی آدمها یک روز تمام میشوند. که هیچکس نمیتواند از تمامنشدن فرار کند. نمیدانم چرا هربار که این قطار شب را میخوانم حس میکنم چیزی را گم کردهام. برمیگردم پشتِ سرم را نگاه میکنم. باور کنید حس میکنم من فقط به این اعتمادی که اینجا گفته نیاز دارم. خُب، آدم به خیلی چیزها نیاز دارد. دلیل نمیشود که.
اما من دلم هنوز پُر است. پُر از حرف لابد. میخواهم آنقدر بگویم تا خالی شود. از دَرودیوار بگویم و نه اصل مطلب. از فیلمی که ندیدهام، کتابهایی که خریدهام، داستانی که نوشتنش گیجم کرده. دلم میخواهد بنشینم یکجا هی بگویم این گلشیری عجب بزرگ است، یا چرا این روزها هی پرواز کیهان کلهر را گوش میدهم، یا از غم صدای اَمی لی بگویم وقتِ My Immortalخواندن. یا از اسنیک بگویم، که هی باید مربع بخوری و بلند شوی تا باز بتوانی بخوری و باید سر بزنگاه بتوانی در بروی تا نبازی. دلم میخواهد زودتر اپیزود آخر لاست را ببینم. دلم میخواهد بشود دو ساعت حرف زد و هیچجای حرف به میرحسین یا زبانملال کروبی نکشد. شاید اینطور خوب باشد. شاید اینطور همهی سنگینی این هفته سبک شود. چه میدانم؟ لابد باید گفت و گفت و گفت. لابد باید آنقدر حاشیه رفت که عاقبت بگذرد، محو شود، فراموش شود.
ترَکِ پرواز در شهر خاموش کلهر، آنجا هست که آخرهای قطعه همه همنوازی میکنند، آن آرشهای که آزاد و رها کشیده میشود، توفانی است برای خودش.
if you have to leave
I wish that you would just leave...
خوب که نگاه میکنم میبینم باید بیشتر صبور میبودم. باید مقاومتر میبودم. نه آنکه مثلاً اگر صبر میکردم چیزی بهتر میشد، صرفاً از این نظر که همه چیز -گیرم به مسخرهترین شکل ممکن- ولی بههرحال ادامه پیدا میکرد. قطع نمیشد که برای وصل کردنش نیاز به جانکندنِ بیخود باشد.
بیا یک وقتی این فیلم را دور تند بزنیم عقب. که مثلاً دعوا کنیم و دستمان کمکم از آن بالا بیاید پایین و آرام بگیریم. که مثلاً چشمهای من یکهو از اشک خالی شوند و سرخیشان سفید شود. عقبعقب و تُندتُند راه برویم و برسیم این بار به هم و دست هم را بگیریم. دوباره عقبعقب برویم و پلِیْ را بزنیم تا آرامآرام راه برویم، همدیگر را از دور ببینیم، دست هم را بگیریم و با هم راه برویم و راه برویم. بعد همینجور از هرجا خواستیم حرف بزنیم. گاهی نگاه کنیم هم را، گاهی بخندیم، گاهی لبخند بزنیم. بعد آن لحظه که مثلاً یا واقعاً قرار است برویم؛ دوباره بزنیم روی دور تند و عقبکی ببینیم و دوباره یک جایی نگهداریم و هزار بار همان تیکهها را ببینیم، هزار بار ببینیم که با همیم. که واقعاً با همیم.
[South Park, Season 12 Episode 6]
یعنی نیمساعته دارم سعی میکنم یه چیزی دربارهی این اپیزود بگم، هیچی پیدا نمیکنم. شاهکار بود.