
آقا این چه چیز مسخرهایه سر زبون همه افتاده؟ هر کی دوتا جلسه و کلاس میره به فیلم و کتاب و تئاتر و موسیقی و همهچی میگه کار؟ فلانچیز کار خوبی بود، خوب نبود، بد بود، بد نبود. میخوام ببینم چی میشه که یکی میگه کار جدید بیضایی یا کارای تارکوفسکی. نمیتونه بگه فیلم یا تئاتر یا هرچی؟ مگه همهی مردم میگن فیلم منظورشون نمیرسه؟ اصن مگه نه اینکه بگه فیلم یا کتاب منظور بهتر میرسه؟ اگه مثِ بقیه حرف بزنه از میزان روشنفکریش کم میشه خدای نکرده؟
از این بعد من در ستون چوبالفِ هفتسنگ به همخوانی کتابی که سپینود راه انداخته کمک خواهم کرد. این شماره دربارهی «آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند» مجموعهداستان حامد حبیبی نوشتهایم.

پروندهی شانزدهم منتشر شد. «ما و ادبیات- سه» رو که پایان مجموعهی ما و ادبیاته حتماً بخونید. در مورد این مطلبِ بهخصوص نظرات شما برای من مهمه. با تشکر.
میدونی بسیکا، مهم نیست منظورتو اشتباه گفتی یا نه. یعنی مسأله این نیست. یادته چند ماه پیش یکی یه چیزی نوشته بود، من ناراحت شده بودم و میگفتم نامردی نوشته؟ بعداً که باهاش حرف زدم، گفت اصن منظورم این نبود و این حرفا. تو که میدونی، چیزی که اون موقع واسه من خراب شد و ریخت رو سرم، دیگه هیچوقت اونجوری که باید ترمیم نشد. نشد مثل قبل. حالا هم چیزی که پریشب گفتی، کار ندارم که منظورت اون بود یا نه، چیزیو که من ناخودآگاه بهش رسیده بودم خراب کرد. یعنی من تهِ ذهنم، حتا بدون این که درستحسابی روش فکر کنم، به این رسیده بودم که بیخیال باشم و سریع از مسائل بگذرم و کلاً روحیهمو حفظ کنم. نه اینکه ادای اینو دربیارم، نه، واقعاً اینجوری شده بودم. بعد اون جوری که گفتی، همهی اون تغییر تدریجی که من کرده بودم یا میخواستم بکنم و دلم کلی بهش خوش بود از بین برد. حالا شاید بعداً دوباره دلم خوش شه و مثل قبل شم. ولی الآن دیگه دلم قُرص نیست. باورت میشه بسیکا؟ باورت میشه که یه جمله میتونه همهی چیزاییو که کلی وقت برده بهش برسیم، از بین ببره؟
اینکه بعد از این همه ننوشتن -که خُب بیدلیل و از سر بیحوصلگی یا دلزدگی یا افسردگی نبود و توضیح دلایلش وقت میخواهد- بخواهم چیزی حالا بنویسم که شاید آخرش هم پست نکنم، خودش برای من اتفاق است. اتفاقی که میگویم از این جنس است که حس میکنم -فقط حس میکنم- که برگشتهام به همان که قبلاً بودم و خیلی وقت بود نبودم. یعنی همان خرس مهربانِ کارراهانداز که همهاش نگاه میکند که کسی، یکوقت، مشکلی، گرهای نداشته باشد. دلش نگرفته باشد کسی از چیزی. کسی جایی چیزی را گم نکرده باشد که نداند چه کار کند. یعنی همان شدهام که وقتی کسی را اینجور میدید تُند خودش را میانداخت جلو که آرام باشد و آرام کند. کسی که دلش میسوزد. کسی که ناامید است، ولی میگردد امیدهای زندگی دیگران را نشانشان بدهد. فرقش هم با آنی که قبلاً بودم در این است که اینها که الآن من دارم وانمود میکنم که هستم، با یک نگاهِ بدبینانهی ناشی از ناامیدیهای قبلی نسبت به دنیا درآمیخته است که نتیجهاش میشود آنکه انتظاری از کسی نداشته باشم. حالا میدانم اگر هم چیزی را گم کردهام، اگر هم پناه و همراه میخواهم -که بدجور میخواهم- دیگر از کسی توقعی نداشته باشم. جاهایی را که قبلاً گشتهام و نبوده، دیگر نباید بگردم. یعنی که کلاً حالا رامتر و آرامتر شدهام جلوی دیگران. دیگر آنقدرها که بودم، ترسناک نیستم.