
دیگر کاری از دست کلمات و دستها و لبخندهای گاه و بیگاه برنمیآید. حتا نوشتن هم بیمعنی شده. همینها که دارم مینویسم هم بیمعنیاند. دیگر چیزی رنگوبوی قبلترها را ندارد. باور کن، بسیکا، رنگهایمان رفتهاند و رفتهها بازنمیگردند. غمانگیز است، میدانم. ولی خب، دیگر ته کشیدهام. از این اتفاقها هم که برای همه میافتد... ببینم، میفهمی از چی حرف میزنم، یا باز دارم مونولوگهای طولانیام را تکرار میکنم؟
تصمیم گرفتم فعلاً کتابهایی را که تازه چاپ و مطرح میشوند نخوانم، مگر آنکه میان آنها استثنایی پیدا شود. راستش، به کتابهای تازهچاپشده اعتماد ندارم. به مجموعهداستانها و رمانهای ایرانی نشر چشمه اعتماد ندارم. دلم نمیخواهد تجربههای نویسندههای تازهی ایرانی را بخوانم. دوست دارم کتابهایی را بخوانم که چند سال از چاپشان گذشته و امتحانشان را پس دادهاند. دوست دارم ادبیات دههی پنجاه ایران را بخوانم. ترجیح میدهم بروم همینگویها و فاکنرهای خوانده و نخواندهام را بخوانم تا بوکوفسکیها و براتیگانهای تازه مُدشده. برای من ترجمههای محکم نجف دریابندری و عبدالله کوثری جذابترند از نوآوریهای پیام یزدانجو و مهدی غبرایی. اصلاً میدانید چیست؟ من دلم میخواهد چیزی درگیرم کند که ارزشش را از گذر زمان گرفته باشد، نه از روزنامهها و سایتها.