
اوّل بگویم که من نباید بیایم دربارهی جملهی بلند حرف بزنم. باید یکی بیاید چیزی بگوید که خیلی بیشتر از من با جملهها سروکله زده، نویسنده است، متن کهن خوانده، نویسندههایی را که جملهی بلند مینوشتهاند به زبان اصلی خوانده، و کلن به قضیه مسلط است. ولی حالا که بحثش شد و نویسندهها به بحث مافیای ادبی بیشتر علاقه دارند تا اینجور چیزها، من گفتم بیایم چیزهایی را که اینور و آنور خواندهام و دیدهام، بگویم تا شاید چند نفر کاربلدتر از من بیایند و حرفهای پختهتری بزنند.
درگیری من با جملهی بلند از شروع خواندن «جستوجو» جدی شد. برخورد با جملههای بلند و تودرتوی پروست (که گاهی به جملهی یکی دو صفحه میرسد) برایام غافلگیری بزرگی بود. گشتم دنبال اینکه ببینم چرا پروست رمانش را اینطور نوشته. نمیشود گفت جستوجو دربارهی چیست، ولی میشود گفت رمان پروست را تداعی خاطرهای در دل خاطرهی دیگر ساخته، یا حسی در دل حس دیگر، تصویری در دل یادی، یادی در دل تصویری. پروست از این راه عمق حسها و حالتهای انسان را میکاود، به لایههای زیر ذهن انسان میرود و ناخودآگاهِ ما را ملموس میکند. جملههای پروست هم همینطورند: جملهای در دل جملهی اصلی میآید، توصیفی در دل توصیف دیگر. پروست با لایهلایهکردن جملهها و کشدادن آنها، جدا از آنکه جملههایی مینویسد که با ساختِ کلی «جستوجو» همخوان است، راهی هم پیدا میکند برای ساختن منطق ذهنی روایت: ذهن ما پیوسته فکر میکند.
صحنهای هست در فیلم «سه میمون» که در آن زن میرود پیش رییس شوهرش که باعث به زندان افتادن شوهرش شده. بعد از چند دقیقه که رییس سرگرم کارش است، به زن توجه میکند. همینکه زن میخواهد حرف بزند، موبایل زن زنگ میخورد و در تمام مدتی که زن کیفش را خالی میکند تا موبایلش را پیدا کند و هی به رییس لبخند عصبی میزند و معذرت میخواهد و موبایل را پیدا نمیکند، دست از زنگخوردن برنمیدارد. در فیلم این صحنه خیلی کش پیدا نمیکند. دوربین روی زن میماند که دارد کیفش را خالی میکند، بعد کات میخورد به چهرهی رییس که گرمش است و پا میشود کولر را روشن کند، چند لحظه روی صندلی خالی رییس میماند تا زن موبایل را پیدا میکند و قطع میکند. به نظرم نوع تدوین فیلم صحنه را کش میهد و حالت عصبی زنی را میسازد که در آن شرایط خاص زمان برایاش کشدار میشود. الآن که میخواستم آن صحنه را تعریف کنم، به نظرم آمد جملهی من باید بلند باشد، نباید زود تمام شود. ممکن است جملهی خوبی ننوشته باشم، ولی فکر کنم منظورم را رساندم.
اگر میخواهید بحث درستوحسابیتری بخوانید، بروید این دوتا نوشتهی مجید اسلامی (اوّلی، دومی) را بخوانید.
دیشب که مادربزرگِ راوی از دست میرفت، خودم را غافلگیر کردم و دیدم که -برای اولینبار وقت خواندن چیزی- صورتم خیس شده. مرگ دیگر «در فضایی گنگ و دوردست» نبود، چنگ انداخته بود و در مادربزرگی بود که برابرم خوابیده بود و نفسهای آخرش را میکشید. نمیتوانستم پیوسته بخوانم. بلند میشدم، میچرخیدم، دوباره چند جمله میخواندم، نفسم تنگ میشد و دوباره میچرخیدم. دیشب، در صفحههای سختِ مرگِ مادربزرگ، خاطرهی محو انیسجون، مادربزرگم، هم بازسازی میشد که «از دست رفته بود» و همه میدانستیم یکی از همین روزهایی که میآید خواهد مُرد. گیسوان سفید مادربزرگِ جستوجو چهرهی رنگپریدهی پیرهزنی را میساخت که مادربزرگ من است، صدایش هنوز در گوشم است ولی حالا نمیتوانم تصور کنم که جسمش چهجور شده و روحش کجاست.
***
دیشب که راوی و من به خودمان آمدیم و مادربزرگ را مُرده دیدیم، باید مینوشتم تا خلاص شوم. ننوشتم و خلاص نشدم. الآن که میخواستم بنویسم، شروع کردم به خواندن روزنوشتهای شاهرخ مسکوب وقت خواندن جستوجو. دیدم حرف من را میزند که «از آن کتابهاست که حیف است آدم نخوانده بمیرد. تازه اول عشق است. جلد اول از یک اثر ۸جلدی. شاهنامهایست، شاهنامهی عصر جدید.» یادم افتاد که نوشته بودم: «دو سه هفتهای هست دارم در جستوجوی زمان از دسترفته میخوانم. خوشبختانه هنوز جلد اولم. عیشی است برای خودش.» پالپ هم نوشته بود: «خیلی خوشحالام که هنوز خیلی از جلدهاش مونده.» و «"در جستجوی زمان ازدسترفته" رو باید خوند. هر طوری که شده.»
***
نمیشود پروست را تنهایی خواند. گاهی، میان خواندن، مجبوری به کسی بگویی گوش کن و برایاش بلند بخوانی. از حسادت، بیخوابی، مرگ، عادت، عشق، هنر. چند شب پیش که داشتم میخواندم و از تکهای ذوقزده شده بودم، دلم میخواست بتوانم آن جملهی -نسبت به پروست- کوتاه را برای دوستی بفرستم. در متن فارسی جا نشد، انگلیسیش کردم جا نشد، نمیشد. نه جمله جا میشد، نه اگر جمله جا میشد، حس من منتقل میشد. بعد امروز دیدم بامداد جایی نوشته: «من نمیتوانم لذت این کتاب را تنهایی تاب بیاورم. ساعت سه نیمهشب با خواندن چند خط-اش چنان شور و لذتی وجودم را فرا میگیرد که نمیتوانم بهخواندن ادامه بدهم، احساس میکنم باید حتمن همین الان زنگ بزنم و برای کسی که میتواند این لذت را بفهمد، اینجملهها را بخوانم و لذتام را با او تقسیم کنم. کاش میشد همهی آنجمله را توی اساماس نوشت...»
***
دنیای پروستخوانها شبیه به هم میشود، تجربههایشان یکی میشود، شبیه به هم فکر میکنند. این باید از همان چیزی باشد که مهدی سحابی نوشته بود، «کتابهایی هستند که ما را مال خودشان میکنند، و چه خوب!»
یک. «قصههای عامهپسند» تارانتینو من را شگفتزده نکرد. نمیدانم چرا. شاید چون دیر دیدم. وقتی که کشف شده بود. ولی «Inglourious Basterds» رسماً شگفتزدهام کرد. تارانتینو آمده همهی کلیشهها را دست انداخته. حتا کلیشهی تاریخ را. یکجا هم خودش گفته. که اگر تاریخ قرار بود با این آدمها اتفاق بیفتد، اینجوری میشد که من تعریف کردم. حالا شما بیا و بگو هیتلر که از آلمان بیرون نرفته، چه اهمیت دارد؟
یک چیز باحال دیگرش هم این بود که همهی آنهایی که در جایی از فیلم به همه چیز مسلطند، گند میزنند. حتا خود فیلم، دو ساعت با تسلط خیرهکننده داستانش را تعریف میکند، بعد یکهو همه چیز را میریزد به هم. این از آن کارهاست که فقط از دیوانهها برمیآید. دیوانههایی که بودنشان زندگی ما را شیرینتر میکند.
دو. دو سه هفتهای هست دارم «در جستوجوی زمان از دسترفته» میخوانم. خوشبختانه هنوز جلد اولم. عیشی است برای خودش. الآن دارد حسهای سوان را نسبت به اودت و بیاعتناییهایش میگوید. لذت میبرم از جملههای تودرتو و حسهای درهمپیچیدهاش، از شناخت عمیقش به پنهانترین حسهای انسانی. از اینکه همه چیز کتاب مثل همان کلوچهای که راوی در چای فرومیبرد پخش، معلق و سیال است.
جدای این حرفها، وقتی به این فکر میکنم که بزرگانی عمرشان را گذاشتهاند سر شناخت این کتاب، وقتی در پینوشتها از این میخوانم که فلان پروستشناس مطرح این صحنه را چهگونه تفسیر کرده، لذتم بیشتر میشود. حس میکنم من هم جزئی از تاریخم. حس میکنم وصل شدهام به زنی فرانسوی، که هشتاد سال پیش روی کاناپهاش لم داده بود و همین شوق حالای من در او برانگیخته شده. زنی که حالا -با تجربهای مشترک با من- مُرده.
سه. دلم تنگ شده بود برای اینجور نوشتن. باید عوارض گودر و اینها باشد این فشرده نوشتن، از هر دری ننوشتن.