<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پوتُشکا و داستان‌های دیگر</title>
<link>https://pootshka.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Nov 2011 21:47:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://pootshka.blogfa.com/post/215</link>
<description>رفتم این‌جا</description>
<pubDate>Thu, 24 Nov 2011 21:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pootshka</dc:creator>
<guid>pootshka.blogfa.com/post/215</guid>
</item>
<item>
<title>Still too young to fail, too scared to sail away</title>
<link>https://pootshka.blogfa.com/post/214</link>
<description>هفته‌ی پیش مریض بودم و نمی‌توانستم روی درس تمرکز کنم، خلط همیشه تهِ گلوم بود و گاهی هم چسبیده بود به سقف دهانم. هر چیزی که می‌خوردم مزه‌اش چند ثانیه دوام می‌آورد و بعد مزه‌ای شبیه به آهن زنگ‌زده یا مثلن چای شیرین مانده جایش را می‌گرفت. حس می‌کردم در پوشش چسبناک و شفاف خلط زندگی می‌کنم. برای ستونم در اعتمادِ مرحوم، شروع کرده بودم به خواندن حباب شیشه‌ی سیلویا پلات. بیست‌ سی صفحه‌ی اول را که خواندم، حس کردم چیز گم‌شده‌ای را پیدا کرده‌ام: خاطره‌ی خوش خواندن</description>
<pubDate>Wed, 23 Nov 2011 12:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pootshka</dc:creator>
<guid>pootshka.blogfa.com/post/214</guid>
</item>
<item>
<title>دو</title>
<link>https://pootshka.blogfa.com/post/212</link>
<description>آدامس‌های آیدین دو بُرش طولی داشتند، اگر می‌خواستی کل آدامس را بخوری دهانت پُر می‌شد از انبوه آدامس که نمی‌دانستی چه‌طور سر و تهش را با دندان‌ها هم بیاری و اگر یکی از بُرش‌ها را می‌خوردی حس می‌کردی آدامس در دهانت آب می‌شود، بهترین راه آن بود که بی‌خیالِ برش‌های طولی شوی و خودت از وسط نصف کنی، طعمِ شیرین و تند اسانس میوه‌ی نامعلومش خیلی زود بین دندان‌هایت گم می‌شد و حس می‌کردی جویدن فقط هوا می‌دمد توی معده‌ات.</description>
<pubDate>Fri, 28 Oct 2011 11:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pootshka</dc:creator>
<guid>pootshka.blogfa.com/post/212</guid>
</item>
<item>
<title>یک</title>
<link>https://pootshka.blogfa.com/post/208</link>
<description>خاطرات کودکی‌ام کامل از ذهنم پاک شده، انگار از پنج‌شش سالگی به دنیا آمده‌ام. قبلش را فقط می‌توانم تصور کنم. مامان می‌گوید من را که شیر می‌داده، کلیدر می‌خوانده و من همان‌جا در آغوشش خوابم می‌بُرده و مامان تا نیمه‌های شب در همان حالت بیدار می‌مانده و قصه‌ی عشق گل‌مراد را می‌خوانده، می‌گوید برای همین است که من به ادبیات علاقه‌مند شده‌ام. می‌گوید آرام می‌خوابیدی و می‌گوید آقاجون خیلی دوستم داشته. شب‌ها حتمن باید من را می‌بردند پیشش باهام بازی کند.</description>
<pubDate>Sat, 08 Oct 2011 15:13:21 +0330</pubDate>
<dc:creator>pootshka</dc:creator>
<guid>pootshka.blogfa.com/post/208</guid>
</item>
<item>
<title>خورشید از میان درختان غروب می‌کند</title>
<link>https://pootshka.blogfa.com/post/207</link>
<description>بیش‌تر از شش ماه است که می‌خواهم برای آینده‌ام تصمیم بگیرم. هر روز گزینه‌های موجود را چند دور مرور می‌کنم، بُر می‌زنم، یکی را برمی‌دارم و با دقت به عکس تارش نگاه می‌کنم و نتیجه‌ای نمی‌گیرم. سردرگمی از جایی شروع شد که فهمیدم دیگر نمی‌خواهم مکانیک بخوانم، این چهار سال به‌م نشان داد که همین ته‌مانده‌ی علاقه‌ام به مکانیک هم از نوستالژی‌ دوران دبیرستان مانده و گرنه ما خیلی از هم دوریم. تصور این‌که قرار است بعد از تمام‌شدن درسم سی سال کار مهندسی کنم و مثلن صبح</description>
<pubDate>Fri, 09 Sep 2011 16:56:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pootshka</dc:creator>
<guid>pootshka.blogfa.com/post/207</guid>
</item>
<item>
<title>برگ‌ها هر سال دفن می‌شوند و کسی نمی‌داند که من رفته‌ام</title>
<link>https://pootshka.blogfa.com/post/206</link>
<description>خوابی. من نمی‌دانم تو چه‌طور می‌خوابی، احتمالن طاق‌باز دراز کشیده‌ای و به سقف نگاه کرده‌ای تا خوابت ببرد، ولی حالا باید خودت را مچاله کرده باشی. نمی‌دانم که نور ماه و چراغ از پنجره‌ی اتاقت پهن شده تو یا نه، افتاده روی صورتت یا نه. چراغ اتاق من روشن است و وقتی خاموش می‌شود که ته‌رنگی از روز از پایین آسمان بالا آمده باشد. نصف شب مامان غرغر کرد که چرا کولر خاموش است و پنجره بسته است و پا شد رفت تو آشپزخانه خوابید، نیم‌ساعت بعد بابا پا شد گفت مامانت سروصدا کرد</description>
<pubDate>Mon, 22 Aug 2011 02:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pootshka</dc:creator>
<guid>pootshka.blogfa.com/post/206</guid>
</item>
<item>
<title>Tiding of Comfort and Joy Really Sucks</title>
<link>https://pootshka.blogfa.com/post/205</link>
<description>از در و دیوار خانه عکس می‌ریزد. مامان و بابا هر چی قاب عکس داشتیم و داشت تو کشوها خاک می‌خورد انداخته‌اند به کار. عکس‌های همان چندتا قاب عکس کوچکی هم که افتاده بودند به کار عوض کرده‌اند و جاش عکس‌های نو گذاشته‌اند. عکسی که برادر بزرگم با عروس اوّل روز نام‌زدی‌اش در آتلیه گرفت و در آن عروس اوّل گوشه‌ی دامنش را گرفته بالا و آتلیه هم بک‌گراندش طرح مِلویی گذاشته، کنار آی‌فون جای نقاشی فرش‌چیان را گرفته.</description>
<pubDate>Sun, 24 Jul 2011 09:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pootshka</dc:creator>
<guid>pootshka.blogfa.com/post/205</guid>
</item>
<item>
<title>موج‌ها</title>
<link>https://pootshka.blogfa.com/post/204</link>
<description>دیروز نشسته بودم توی اتوبوس و جست‌وجوم را می‌خواندم. پروست کتاب را رسانده بود به جای محبوبش. قرار بود سونات ونتوی در یک مهمانی نواخته شود و نخوانده مطمئن بودم که به محض آن‌که سونات شروع شود، راوی غرق در خاطراتش می‌شود، هر جمله‌ی سونات را تفسیر می‌کند و ربط می‌دهد به هزارتا چیز، حتمن یادی هم از عشق سوان خواهد کرد. پرده‌ی اتوبوس اذیت می‌کرد، می‌آمد روی کتاب و خش‌خش می‌کرد. آفتاب هم گرم بود، واقعن گرم بود.</description>
<pubDate>Thu, 09 Jun 2011 10:20:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pootshka</dc:creator>
<guid>pootshka.blogfa.com/post/204</guid>
</item>
<item>
<title>Chaos</title>
<link>https://pootshka.blogfa.com/post/203</link>
<description>خیلی وقت است کار خاصی نکرده‌ام. صداهای زیادی می‌شنوم و نمی‌توانم هیچ‌کدام را ساکت کنم. تا می‌خواهم بر چیزی تمرکز کنم، صدای دیگری بلند می‌شود و ذهنم را می‌گیرد و صداهای دیگر آن زیر برای خودشان وزوز می‌کنند. تا چیزی برای نوشتن پیدا می‌کنم، شک می کنم. این همان چیزی است که می‌خواستم بنویسم؟ چیز دیگری می‌خواستم بگویم و جرأتش را ندارم؟ من کجای این نوشته‌ام؟ بعد اصلن می‌مانم که چه چیزی می‌خواستم بگویم. فکر و نوشته‌ام کش پیدا می‌کند، ناقص می‌ماند و اگر کامل شود،</description>
<pubDate>Sun, 10 Apr 2011 16:53:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pootshka</dc:creator>
<guid>pootshka.blogfa.com/post/203</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات نوروز</title>
<link>https://pootshka.blogfa.com/post/202</link>
<description>جدا از مشکلات اساسی - که حل‌نشده باقی ماندند- چیزهای دیگری هم بود؛ آخر شب‌ها که می‌خواستی چای بخوری می‌دیدی قوری را خالی کرده‌اند و ساعت سه‌ی شب بابا داد می‌زد که ساعت چهار شد، نمی‌خوابی؟</description>
<pubDate>Sun, 03 Apr 2011 11:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pootshka</dc:creator>
<guid>pootshka.blogfa.com/post/202</guid>
</item>
</channel>
</rss>
