گلهایم را جمع خواهم کرد و هدیه خواهم داد - آه! به کی؟
آیا این باید پایان داستان باشد؟ یک جور آه؟ واپسین همهمهی موج؟ باریکهی آبی که در جویی غلغلزنان فرو میمیرد؟
موجها، ویرجینیا وولف
آیا این باید پایان داستان باشد؟ یک جور آه؟ واپسین همهمهی موج؟ باریکهی آبی که در جویی غلغلزنان فرو میمیرد؟
موجها، ویرجینیا وولف
«خوشحالی خواننده، لذت خواننده و نفس راحت کشیدن خواننده به هیچ جای فلوبر نیست. گلویتان را میگیرد و فشار میدهد و رنگ و رویتان قرمز میشود و برای چند ثانیه دستهایش را شل میکند و اگر دستهایش را شل میکند برای این است که میخواهد قدرت بیشتری برای فشار دادن پیدا کند. مثل رانندهای که از دنده سه به دنده دو میرود تا وقتی دوباره میخواهد برگردد به دنده سه ماشین جان بیشتری گرفته باشد. فلوبر وسوسهی هیچ کدام از آدمهای قصهاش نشد و نخواست هیچ نشانی از خودش و علاقهاش و آن چیزی را که بهش اعتقاد داشت، بچپاند توی رمان و نظریاتش را درباره همه چیز از زبان یکی از شخصیتها مطرح و ماندگار کند. مثلاً میتوانید کتابی را باز کنید و بخوانید که نویسنده از قول یکی از شخصیتها مدام از زندگی مدرن و از اینکه خانههای حیاطدار را کوبیدهاند و جایش برج ساختهاند، شکایت میکند و توی چشمتان میکند که چه چیز درست است و چه چیز غلط و چه چیز این زندگی سرجایش نیست. بنابراین اصلاً در رمان حسرتی را نمیبینید که مال فلوبر باشد و مال شخصیتهای قصه نباشد. دست آخر نمیدانید قضاوت فلوبر چیست و نمیدانید زندگی در شهر را دوست دارد یا روستا را و نمیدانید که به نظرش مادام بوواری چطور آدمی بود. نمیدانم در روزگار فلوبر که احتمالاً بیشتر داستانها هپیاِند تمام میشد و اصلاً رسانه آن جایگاه و آن وسعتی را نداشت که هر روز یک خبر بد به گوشتان برساند، داستان تلخ فلوبر و آدمهایی که به فنا رفتند و حتی یک نفرشان نتوانست از زیر تیغ او جان سالم به در ببرد، چقدر باورکردنی بود. اما حالا وقتی مادام بوواری را میخوانید، میگویید خودش است؛ آینهای است که گرفتهاند روبهروی زندگی که سراغش را همه جا میتوانید بگیرید. «مادام بوواری» چنین کتابی است، بعد از یک هفته ولتان نمیکند و به خودتان میآیید و میبینید ابتذال و سطحی بودن و خودخواه بودن اِما را به جسارتش، به درس نگرفتنش از زندگی و به پایان تلخش بخشیدهاید.»
گلو را گرفته و فشار دهید، مرضیه رسولی، آخرین شمارهی روزنامهی اعتماد
«سیمور شده پوست و استخوان و از آن حالتهایی دارد که اصلاً نمیشود باهاش حرف زد. شاید هم همه چیز به خیر بگذرد، ولی من از این سال ۱۹۴۲ متنفرم. فکر میکنم تا دم مرگ از سال ۱۹۴۲ متنفر باشم.»
تیرهای سقف را بالاتر بگذارید، نجاران و سیمور: پیشگفتار / جی. دی. سلینجر [+]
Don't leave me now
All alone in this crazy world
When I'm old and cold and gray
and time is gone...
[listen]
همهی این هفته را
که از من بیخبر بودی
در خانه ماندم
به دنبال دلیل بودم
که برای تو بگریم.
بارانی نیست
گرمای تیرماه
آوازی در کنار همهمههای مدام، سربیرنگ
این پرندهای
که دوباره آرزوی قفس دارد
اما در خانهی تو.
احمدرضا احمدی
How can I go forward when I don't know which way to turn?
How, John Lennon
اگرچه بیقراری عاشقانه در چهرهی علیرضا مشهود است، اما او زمانی که جسد الی را میبيند و همراه با بقيه میفهمد که الی غرق شده، فقط به دنبال پاسخ يک سؤال است. اينکه الی پيش از مرگ به سپيده و احمد و بقيه دربارهی نامزدش چه گفته است. بیرحمانه اما منطبق با حقيقتِ عشق است که علیرضا بيشتر نگران عشقش است تا معشوق از دست رفتهاش. آيا میتوان عليرضا را شماتت کرد يا الی را مقصر قلمداد کرد؟
...احمد از زبان همسر سابق در توضيح علت جدايی میگويد: «يک پايان تلخ بهتر از تلخی بیپايان است.» اما آيا «يک پايان تلخ» وجود دارد؟ نگفتههايی از الی، اين سؤال را در ذهن تداعی میکند که آيا تلاش آدمی برای پايان دادن به يک تلخی، دست و پا زدن او برای پوشيدن لباس تلخی ديگری نيست؟
[+]
if you have to leave
I wish that you would just leave...
یک سال پس از مرگ ریموند کارور، آنچه او را مدام به یاد میاندازد تصویر کسانیست که سرهاشان را جلو بردهاند، گوشهاشان را تیز کردهاند و سخت تلاش میکنند تا صدای او را بشنوند. زیر لب حرف میزد. تی اس الیوت زمانی ازرا پاند را در مقام استاد به صورت مردی توصیف کرده بود که «سعی میکرد به شخص شدیداً ناشنوایی این واقیت را حالی کند که خانه آتش گرفته است.» ریموند کارور شیوهی کاملاً متفاوتی داشت. دود همهی اتاق را میگرفت، شعلههای آتش به فرش سرایت میکرد و کارور تازه داشت میپرسید: «فکر نمیکنید که هوا کمی گرم شده باشه؟» و تو که روی صندلیات نشسته بودی، خودت را میکشیدی جلو و میپرسیدی: «چی گفتی، ری؟»
ریموند کارور- صدایی ملایم و آرام/ جی مکاینرنی
[لاتاری، چخوف و داستانهای دیگر/ ترجمهی جعفر مدرس صادقی]
شمس لنگرودی
میپرم روی دوچرخه
رکاب میزنم
جز باد
کسی تحمل این اشکها را ندارد
روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود، سارا محمدی اردهالی
[Label: Quotation]
[Label: Quotation]
We're the middle children of history, man. No purpose or place. We have no Great War. No Great Depression. Our Great War's a spiritual war... our Great Depression is our lives.
Fight Club, David Fincher
[Label: Quotation]
[Label: Quotation]
«خودتون که میدونین، راهه دیگه... هرچی درازتر باشه، تنهاییش بیشتره... راه بازگشت هم، مادمازل، لعنتی همیشه درازه...»
اسبهای پشت پنجره، ماتئی ویسنییک
میفهمی چی میخوام بگم؟
[Label: Quotation]