مُهره‌ی هفتم

نشسته‌ام در سینمایی درب‌وداغون که سقفش خیلی بلند است. سیزده‌، چهارده ساله‌ام، شاید هم کم‌تر. در فیلم روی پرده دارند شطرنج بازی می‌کنند. رخ چند برابر من شده، کل پرده را مهره‌ها گرفته‌اند، اسب به جلو حرکت می‌کند و بزرگ‌تر می‌شود. سرباز جلو می‌آید و کل پرده را می‌پوشاند. رخ حرکت می‌کند و سقف سینما می‌ریزد. پای رخ است، قلعه‌اش معلوم نیست. مایل هم حرکت می‌کند، یک‌جای دیگر می‌ریزد. من جیغ می‌کشم. می‌فهمم فقط من در سینما هستم. رخ به من نزدیک می‌شود. قلعه‌اش وقتی گردنم را خیلی کج کنم می‌بینم. قلعه‌ی بزرگی جلوی پرده شکسته. من میخ شده‌ام به صندلی و رخ ول‌کن ماجرا نیست. هی نزدیک‌تر می‌شود. جیغ می‌کشم من نمی‌خواهم بمیرم. من را نکُش. زبانم از دهانم بیرون افتاده و مامان می‌خواهد به من آب بدهد. فقط چراغ مهتابی روشن است و هال خانه آبی است. شوفاژ کنارم داغ است و من از تب می‌لرزم. بابا که آن‌ور ایستاده شبیه رخ است، می‌گویم من را نکُش، مامان می‌گوید چی می‌گویی؟ می‌گویم می‌خواهد من را بکُشد! بابا می‌گوید هذیان می‌گویم.
این زنده‌ترین کابوس زندگی من است که در این چند سال هیچ‌وقت رهایم نکرده. هنوز هم گاهی می‌ترسم شب‌ها که می‌خوابم در سینما باشم و روی پرده شطرنج بازی کنند و رخ کوچک چند برابر من شده باشد.

با تو می‌مونُم تا تو هستی

دلم می‌خواهد بگویم کاش همه چیز یک جور دیگر بود. ولی نمی‌دانم چی اگر جور دیگری بود من راضی می‌شدم. اصلاً این را می‌گویم تا نگردم دنبال این‌که چی باید جور دیگری می‌بود. بعد اصلاً چه‌جوری بود خوب بود؟ کِی شده من واقعاً راضی باشم؟ چرا همیشه دلم چیزهایی را می‌خواهد که وقتی داشتمشان هم خیلی راضی نبودم؟ مثلاً دلم می‌خواهد برگردم و به همه‌ی آدم‌هایی که یک وقت آن‌قدر دوستم بوده‌اند که با هم راحت حرف می‌زدیم دوباره همان‌قدر نزدیک شوم که قبلاً بودم وبه این فکر نکنم که چرا دیگر مثل قبل با هم راحت نیستیم. دلم می‌خواست فردا دو تا امتحان نداشتم و می‌توانستم بنشینم با خیال راحت یک رمان گنده بخوانم، مثلاً هوس کرده‌ام طلسم را بشکنم و «جنگ آخر زمان» یوسا را شروع کنم و حداقل روزی صد صفحه بخوانم. ولی خب، می‌دانم که بی‌کار هم باشم، هیچ غلط خاصی نمی‌کنم. تازه اگر نروم سراغ یک کتاب کم‌حجم‌تر هم روزی بیست‌سی صفحه بیش‌تر نمی‌خوانم، البته شاید هم خواندم، نمی‌دانم، مثلاً گفتم. دیگر؟ دلم می‌خواست پشت تلفن یک‌هو ساکت نمی‌شدم مثلاً. خیلی چیزهای دیگر هم هست که دلم می‌خواهد یک جور دیگری می‌شد. مهم نیست. اگر هم همه‌ چی یک جور دیگر می‌شد هم الآن یک بهانه‌ای پیدا کرده بودم و به چیزی گیر داده بودم که بگویم کاش همه چیز یک جور دیگر بود، بدون آن‌که بدانم کاش همه چی دقیقاً چه جوری بود.

بحث - یک


پرونده‌ی سی‌وهشتم

داستان‌های دیگر

۱. روزبه می‌گفت این‌که در وبلاگت از خودت بنویسی و احساساتت کار مبتذلی است. دلیل‌هایش را نفهمیدم. ولی اگر خودم بخواهم روی این جمله مکث کنم، این‌ها به ذهنم می‌آید: چرا از احساساتمان، تنهایی‌مان و غم‌هایمان می‌نویسیم؟ چرا دیگران نوشته‌های ما را می‌خوانند؟ چرا ما نوشته‌های دیگران را می‌خوانیم؟ چیزهایی که به روزبه گفتم جواب این سؤال‌ها بود. مثلاً این‌که خب، ما این‌جوری تنهایی‌هایمان را پُر می‌کنیم، تسکین می‌دهیم. اصلاً حس خوبی است وقتی ببینی حرفِ تو را یکی دیگر می‌زند و تو هم حرف دیگری را می‌زنی. دقیق‌ترین عبارتی که برای وبلاگ‌نویسی امثال خودم پیدا می‌کنم «به اشتراک‌گذاشتن خلوت» است. البته این عبارت در خود تناقضی آشکار دارد، تناقضی که ذات وبلاگ‌نویسی با خود دارد.

۲. کورش اسدی از این می‌گفت که وبلاگ‌نویس‌ها نمی‌توانند نویسنده‌ی خوبی باشند، چون ایده‌ها و تجربه‌هایشان را قبل از رسوب‌کردن می‌نویسند، حرام می‌کنند. چیزی شبیه به «از تولید به مصرف». و نوشتن به این نیاز دارد که احساسات و تجربه‌ها در ما ته‌نشین شوند و کم‌کم شکل خودشان را پیدا کنند و ما را مُجاب به نوشتن کنند. البته من فکر می‌کنم وبلاگ‌نویسی نمی‌تواند مانع ته‌نشین‌شدن حس‌ها شود، فقط پخششان می‌کند، آن‌قدر که سخت می‌بینیمشان، فکر می‌کنیم نیستند. و ما وقت ته‌نشین‌شدن حس‌ها، خودمان را سرگرم دیگران کرده‌ایم و واکنششان به حرف‌های ما.

۳. لابد یک وقتی نویسنده‌ها خیلی دست‌نیافتنی بوده‌اند. آدم‌هایی که خواننده با کلماتشان روبه‌رو بوده، با زندگی‌ای که برایشان ساخته و او آن را دنبال می‌کند. خواننده باید نویسنده را در شخصیت‌های کتابش پیدا می‌کرده، یا حداکثر در نامه‌هایی که به این و آن نوشته. یوسا دهن خودش را صاف کرده تا فلوبر را در نامه‌هایش ردیابی کند، مادام بوواری را در فلوبر، فلوبر را در مادام بوواری. برای من اولین برخورد با نویسنده‌ها برمی‌گردد به وقتی که بعد از خواندن «سمفونی مردگان» وبلاگ معروفی را پیدا کردم و ذوق کردم و بعد سرخورده شدم. حالا هم که یا نویسنده‌ها وبلاگ‌نویس شده‌اند یا وبلاگ‌نویس‌ها نویسنده. هر کسی می‌تواند ردِ نویسنده‌ی محبوبش را دنبال کند، نظرهایش درباره‌ی وقایع اخیر یا کتابی که تازه خوانده را بخواند، یا از زندگی خصوصی‌اش سر در بیاورد.

۴. وقتی «سر هرمس مارانا» را کشف کردم، خیلی ذوق‌زده بودم. درهم‌آمیختن نوشته‌های طولانی و آهنگینش، با طنز مخصوص و ریزبینی‌هاش حالم را خوب می‌کرد. ولی مدت زیادی است که نه‌تنها نوشته‌هاش را نمی‌خوانم، که به هر چیزی که شبیه به نوشته‌های او هم باشد بدبینم. این را می‌شود تعمیم داد به خیلی از نوشته‌ها و وبلاگ‌ها. ما با تولید انبوهِ نوشته‌های شخصی، ریزبینی‌ها، نکته‌سنجی‌ها، حس‌های نگفتنی و تنهایی‌ها طرفیم که دل من یکی را که زده.

۵. به نظر من، مهم‌ترین آفت وبلاگ‌نویسی از همان تناقض ذاتی‌اش ریشه می‌گیرد. ما می‌نویسیم که تنها نباشیم. خلوت خود را به قضاوت می‌گذاریم و به جای تماشای خلوت خود، قضاوت‌ها را دنبال می‌کنیم. ما خودمان را برهنه نشان می‌دهیم و بعد یادمان می‌رود لباسمان را بپوشیم و همان‌جور لخت به دیگران نگاه می‌کنیم که به ما اشاره کردند یا نه، در گوش هم چیزی درباره‌ی ما گفتند یا نه. ما، به همین راحتی، خودمان را نیازمند نظر دیگران می‌کنیم. شاید این بدترین چیزی است که در کمین یک نویسنده است: عادت به دیدن خود در جمع.

۶. روزبه یک بار تکه‌ای از «وصایای تحریف‌شده»‌ی کوندرا را برایم خواند که در آن کوندرا از موسیقی راک گفته بود و رقص هم‌راه با آن. حرف کوندرا این بود که آدم‌ها در موسیقی راک دنبال فردیت خودشان می‌گردند، ریتم تکرارشونده‌ی موسیقی به آن‌ها اجازه می‌دهد با خودشان تنها شوند، خودشان برای خودشان درگیر با افکار و احسا‌هایشان برقصند. بعد کوندرا برداشته بود دوربین را بُرده بود عقب و گفته بود اگر خوب دقت کنید، همه با موسیقی راک تقریباً یک‌جور می‌رقصند. هرکس در تنهایی خودش همان‌جوری است که بقیه هستند. حالا شمای خواننده باید این تصویر هولناک را ربط بدهی به وبلاگ‌نویسی ما. مگر ما چه کار می‌کنیم؟

۷. من خیلی وقت است سعی می‌کنم کم‌کم از اینترنت فاصله بگیرم. مثلاً یک روز زدم کلی از آدم‌هایی را که فالو می‌کردم هاید کردم. کلاً یک‌رقمی شدند. خیلی از نوشته‌ها را نمی‌خوانم و نگه هم نمی‌دارم بعداً بخوانم. این‌جا هم نسبتاً دیربه‌دیر آپ‌دیت می‌شود. دلم می‌خواهد بی‌خیال این هیاهو شوم. خودم با خودم باشم. برای خودم فکر کنم، بنویسم و با آدم‌های کمی حرف بزنم. دلم نمی‌خواهد جزء تصویر تکان‌دهنده‌ای باشم که کوندرا ترسیم کرده: آدم‌هایی که همه تلاش می‌کنند خودشان باشند، ولی مثل هم.

تربیت احساسات

به جای آن‌که چندین مجله بخوانید، پرونده‌ی سی‌وشش را چندین بار بخوانید.

خلاصه؛ بهاری دیگر بی‌حضور تو از راه می‌رسد

انیس‌جون، مادربزرگم، روز قبل از سیزده ساعت شش و ربع عصر مُرد. این اولین مرگی است که ساعت دقیقش را فهمیدم. عمو کوچیکه گفت یادم بماند سیزده‌به‌دری که جمعه بود انیس‌جون توی قبر آقاجون گذاشته شد، بعد صورت رنگ‌پریده‌اش رو به قبله شد تا روش خاک بریزند. من از چند روز قبلش این‌قدر دعا کرده بودم زودتر برود که مرگش ناراحتم نکرد. اگر نمی‌مرد‌ هم الآن توی اتاقش روی همان تُشک خوابیده بود و احتمالاً هوش‌یاریش هم کم‌تر شده بود. مثلاً ممکن بود من را نشناسد، یا تو طول روز کلاً بیدار نشود، یا بیدار که می‌شود نگوید به من آب بدهید، چای بدهید تا ما از توی لوله‌ای که از دماغ به مِری‌اش وصل بود، برایش آب بریزیم و او اصلاً نفهمد کِی آب خورد. البته این مایی که می‌گویم منظورم بچه‌هایش است من که فقط نگاه می‌کردم چی کار می‌کنند. ما به جز رابطه‌ی معمولی مادربزرگ-نوه‌ای رابطه‌ی خاصی با هم نداشتیم. من معمولاً به جز رابطه‌ی تعریف‌شده‌ام رابطه‌ی دیگری با کسی ندارم: هم‌دانشگاهی‌ها فقط هم‌دانشگاهی هستند و فامیل فقط فامیل. به هر حال، دیشب خواب انیس‌جون را دیدم. خانه‌ی خودش بود، لب پنجره نشسته بود. می‌دانستیم دارد می‌میرد ولی سرحال بود و حرف می‌زد. فکر می‌کنم دیشب برای اولین بار بیش‌تر از چند جمله با هم حرف ‌زدیم. یادم هست بحث جالبی هم بود. از صبح دارم فکر می‌کنم اگر می‌ماند ممکن بود با هم حرف بزنیم. کلاً چند روز است خاطره‌های دور و محوی ازش یادم می‌آید که دوست دارم بیاید زنده‌شان کند. مثلاً آن روز که می‌خواستند بروند مشهد و برای اولین بار برایش ویل‌چر گرفته بودند که تو حرم اذیت نشود، بعد من سوار ویل‌چره شدم و پسرعمه‌ام تو ایستگاه این‌ور و آن‌ورم برد و مردم با دل‌سوزی نگاهم می‌کردند و لابد می‌گفتند طفل معصوم. یا وقت‌هایی که با فرید مشاعره می‌کرد و همیشه «دید موسا شبانی را به راه» را می‌خواند. ولی خب، نمی‌آید. همان‌طور که آقاجون هیچ‌وقت نمی‌آید آن یک‌سال‌و‌نیمی که شب‌ها با منِ چند روزه و بعد چند ماهه بازی می‌کرده برایم تکرار کند که حس کنم یک وقتی بابابزرگ داشته‌ام. خب، خیلی چیزها را نمی‌شود کاری کرد، دل‌تنگی و مرگ از آن‌هاند.

۸۸

دیشب با نوید رفتیم بیرون. یک سالی بود که ندیده بودمش. فرق خاصی نکرده بود. همان مشنگی بود که قبلاً بود. هنوز دنبال همان دختره بود که قبل از انتخابات پای تلفن بهم گفته بود. نوید اینترنت بلد نیست. یعنی کلاً مناسباتش را نمی‌داند. برای همین نیشش تا بناگوش باز بود که دختره تو فیس‌بوک اکسپتش کرده. می‌گفت همین که ایگنور نکرده خودش کلی است. من هم چندتا فحش به خواهر نداشته‌اش دادم و گفتم خیلی بی‌عرضه‌ای. ولی نوید نیشش بسته نمی‌شد و شام هم نمی‌داد. نمی‌دانم چرا یکی دو ماه است هر کی که می‌شناسم با یکی دوست شده یا بالاخره یک غلطی کرده و چه‌قدر اخیراً آدم دیدم که نیششان تا بناگوش باز است و چه‌قدر این‌هایی که تازه با هم دوست می‌شوند، دلشان خوش است و خوش‌به‌حالشان است و کلی چیز برای کشف دارند. بعد نوید از تو پرسید و من یادم افتاد که عید چیز بی‌خودی است و خیلی وقت است عیدها حالم خراب است و بیش‌تر یاد عید پنج سال پیش و چهار سال پیش افتادم. کلاً هم از این‌که هر روز عمه و خاله و عمو و دایی‌ها و بچه‌هاشان را ببینم خوشم نمی‌آید، یکی دو روز اول خوب است، ولی بعد سردرد می‌شود. به نوید گفتم که خوبی، بد نیستی، هستی. نوید پرسید چرا علی‌مون زن نمی‌گیره و فریدمون کِی می‌ره که من توضیح دادم و مقاصد مامان و بابا را گفتم. نوید گفت که پسر فامیل‌هایشان هم دارد می‌رود و می‌خواهد قبل از رفتن زن بگیرد. من گفتم که فهمیدی پسر فامیلتان با فلانی به هم زد و نوید یادش آمد که من طرف را می‌شناسم. گفتم شنیدم از مک‌گیل پذیرش گرفته که گفت این‌ها کلاً زیاد اغراق می‌کنند و تا آن‌جا که می‌داند چند جا تو ژاپن اپلای کرده. بعد من یادم افتاد که سال دیگر چه‌قدر آدم می‌روند. فرید می‌رود. پسر فامیل نویداینا می‌ورد. روزبه هم اگر جایی پذیرش نگیرد، باید برود سربازی. بعد به این فکر کردم که پس من با کی بروم بوفه چای بخورم؟ کی بیاید هی به من بگوید ناباکوف بخوان، ونه‌گات بخوان، کوندرا بخوان؟ دیگر کی پیدا می‌شود که این‌قدر داستان‌های عجیب‌وغریب بنویسد و داستان‌ها را دقیق بخواند؟ بعد به خیلی‌های دیگر فکر کردم. به تو فکر کردم که باید یک کاری بکنیم برای خودمان تا نپوسیم. باید یک کاری بکنیم که من نمی‌دانم چی و تو هم نمی‌دانی. فکر کردم پس هیچ کاری نمی‌کنیم و می‌پوسیم که این هم نمی‌شود. خدا کند خودش خوب شود. به هدا فکر کردم که باید ازش بپرسم هیچ معلوم هست تو کجایی و منظورم این باشد که هیچ معلوم هست واقعاً کجایی. به وحید فکر کردم که چند شب پیش باهاش حرف زدم و گفت داستان خوبی نوشتی و پیش‌نهاد خوبی هم براش داد که هنوز حوصله نکردم اجراییش کنم. کل آدم‌های جلسه و حرف‌هایشان هم یادم آمد، به این هم فکر کردم که سال دیگر سپینود بالاخره می‌آید تهران و چه خوب و این‌ها. علی‌وحید و طبیعتاً بعدش سروش و آرش هم در ذهنم آمدند. پشتش فرینا هم آمد که داشت می‌خندید و جدیداً خیلی سرزنده‌تر از قبل شده، شبیه به آن عکس کلوز-آپی بود که با دوربین ضیا ازش گرفتم. الآن هم یاد «In Bruges» که دیشب قبل از آمدن نوید دیدم افتادم که چه‌قدر فیلم خوبی بود و چه حالی داد دیدنش و امیروسین دستت درد نکند. یادم هم باشد یک کم دیگر به صادق زنگ بزنم و فیلم‌ها را بهش بدهم. کلاً هم هدفم این بود که آخر سالی کلی آدم را در یک پست جمع کنم. هر کس هم که اسمش نیامده، دلیلش این بود نتوانستم تو این پست جاش کنم. ایشالا در پست‌های بعدی جبران می‌کنم. در نهایت هم سال نوی همه مبارک و سال خوبی داشته باشید و این جور چیزها.

در باب خاص‌بودن


پرونده‌ی سی‌وسوم

به فنا رفت

«خوشحالی خواننده، لذت خواننده و نفس راحت کشیدن خواننده به هیچ جای فلوبر نیست. گلویتان را می‌گیرد و فشار می‌دهد و رنگ و رویتان قرمز می‌شود و برای چند ثانیه دست‌هایش را شل می‌کند و اگر دست‌هایش را شل می‌کند برای این است که می‌خواهد قدرت بیشتری برای فشار دادن پیدا کند. مثل راننده‌ای که از دنده سه به دنده دو می‌رود تا وقتی دوباره می‌خواهد برگردد به دنده سه ماشین جان بیشتری گرفته باشد. فلوبر وسوسه‌ی هیچ کدام از آدم‌های قصه‌اش نشد و نخواست هیچ نشانی از خودش و علاقه‌اش و آن چیزی را که بهش اعتقاد داشت، بچپاند توی رمان و نظریاتش را درباره همه چیز از زبان یکی از شخصیت‌ها مطرح و ماندگار کند. مثلاً می‌توانید کتابی را باز کنید و بخوانید که نویسنده از قول یکی از شخصیت‌ها مدام از زندگی مدرن و از این‌که خانه‌های حیاط‌دار را کوبیده‌اند و جایش برج ساخته‌اند، شکایت می‌کند و توی چشمتان می‌کند که چه چیز درست است و چه چیز غلط و چه چیز این زندگی سرجایش نیست. بنابراین اصلاً در رمان حسرتی را نمی‌بینید که مال فلوبر باشد و مال شخصیت‌های قصه نباشد. دست آخر نمی‌دانید قضاوت فلوبر چیست و نمی‌دانید زندگی در شهر را دوست دارد یا روستا را و نمی‌دانید که به نظرش مادام بوواری چطور آدمی بود. نمی‌دانم در روزگار فلوبر که احتمالاً بیشتر داستان‌ها هپی‌اِند تمام می‌شد و اصلاً رسانه آن جایگاه و آن وسعتی را نداشت که هر روز یک خبر بد به گوشتان برساند، داستان تلخ فلوبر و آدم‌هایی که به فنا رفتند و حتی یک نفرشان نتوانست از زیر تیغ او جان سالم به در ببرد، چقدر باورکردنی بود. اما حالا وقتی مادام بوواری را می‌خوانید، می‌گویید خودش است؛ آینه‌ای است که گرفته‌اند روبه‌روی زندگی که سراغش را همه جا می‌توانید بگیرید. «مادام بوواری» چنین کتابی است، بعد از یک هفته ولتان نمی‌کند و به خودتان می‌آیید و می‌بینید ابتذال و سطحی بودن و خودخواه بودن اِما را به جسارتش، به درس نگرفتنش از زندگی و به پایان تلخش بخشیده‌اید.»

گلو را گرفته و فشار دهید، مرضیه رسولی، آخرین شماره‌ی روزنامه‌ی اعتماد

I Hate That Sadness in Your Eyes

بیا دوباره هم‌دیگه رو نشناسیم بسیکا، بعد دوباره با هم آشنا شیم، دوباره تا دم صبح چت کنیم، دوباره هم‌دیگه رو کشف کنیم و همه‌ش از کشفمون ذوق کنیم. خُب؟

L'etranger


پرونده‌ی سی‌ودوم

پرسه

تهران هیچ‌وقت برای من شهر خشن و شلوغ و کثیفی نبوده. وقت‌هایی که حالم خوب است -یا گاهی وقت‌هایی که حالم خوب نیست- از گشت‌زدن در شهر لذت می‌برم. از سوار اتوبوس‌ و مترو شدن و نگاه‌کردن به آدم‌هایی که نمی‌شناسم لذت می‌برم. بچه‌مدرسه‌ای‌هایی که تازه آزاد شده‌اند و هم‌دیگر را به فامیلی صدا می‌زنند، پیرمردی که نشسته و روزنامه می‌خواند، مردهای میان‌سالی که جدول حل می‌کنند، همه حس گمی را در من زنده می‌کنند که هر بار خیال می‌کنم خیلی کهنه‌اند. من به این شهر مدیونم، این شهر به من مدیون است. این شهر ردّ پای زندگی من را با خود دارد. دل‌تنگی‌ها و خوشی‌ها و عصبانیت‌های من را دیده، استیصال من را دیده. هر جای این شهر برایم خاطره‌ای زنده می‌کند؛ خاطره‌ی خواب‌آلود‌بودن در تاکسی قبل از رسیدن به کلاسی، خاطره‌ی ارزان‌خریدنِ کتابی، رسیدن بلیت برای تئاتری، قهری، دل‌نکندنی...
من باید پرسه بزنم. باید تنهایی یا دو نفری یا چند نفری در این شهر پرسه بزنم. باید همه چیز را مرور کنم. باید خودم را در این شهر، در خیابان‌ها و کوچه‌ها و کتاب‌فروشی‌هایش پیدا کنم. خدا را چه دیدید؟ شاید زد و حالم خوب شد.

سلین‌جر

روزنامه‌ی همشهری، امروز:

Taller Far than a Tall Man

«سیمور شده پوست و استخوان و از آن حالت‌هایی دارد که اصلاً نمی‌شود باهاش حرف زد. شاید هم همه چیز به خیر بگذرد، ولی من از این سال ۱۹۴۲ متنفرم. فکر می‌کنم تا دم مرگ از سال ۱۹۴۲ متنفر باشم.»

تیرهای سقف را بالاتر بگذارید، نجاران و سیمور: پیشگفتار / جی. دی. سلینجر [+]

The Sound and the Fury


پرونده‌ی سی‌ام

ما که سنی نداریم

نیستی بسیکا. نیستی حالا که باید باشی. کسی نیست، حالا که باید یکی این‌جا باشد. چی کار کنم بسیکا؟ چی کار کنم که کسی باشد، هر وقت که باید کسی باشد؟ چی کار کنم که برای یک بار هم که شده، کسی باشد وقتی که مثل سگ می‌خواهم یکی باشد؟ چی شد که کسی نماند بسیکا؟ چی شد که همه رفتند؟ همه ماندند و من رفتم؟ تو می‌دانی چی شد بسیکا؟ تو که  نیستی حالا که باید باشی، می‌دانی چی شد که کسی نیست حالا که باید یکی باشد؟

به‌ترین فیلم‌های دهه‌ی اخیر

اولش چندتا فیلم نوشتم، حدود ۲۰تا. فکر کردم تموم شد. ولی بعد اومدم لیست بقیه رو دیدم، فهمیدم خیلی از فیلم‌ها رو جا انداختم. فیلم‌های زیادی با حسرت و آه از ده تای اول جا موندند.

۱. دشت گریان [تئو آنجلوپلوس، ۲۰۰۴]
۲. با او حرف بزن [پدرو آلمادووار، ۲۰۰۲]
۳. ۲۱ گرم [آلخاندرو گونزالس ایناریتو، ۲۰۰۳]
۴. پنهان [میشائیل هانکه، ۲۰۰۵]
۵. ۴ ماه و ۳ هفته و ۲ روز [کریستین مونگیو، ۲۰۰۷]
۶. درباره‌ی الی [اصغر فرهادی، ۲۰۰۹]
۷. مرثیه‌ای برای یک رؤیا [دارن آرونوفسکی، ۲۰۰۰]
۸. مرثیه [ایزابل کویکست، ۲۰۰۸]
۹. پیش از غروب [ریچارد لینک‌لیتر، ۲۰۰۴]
۱۰. وال-ئی [اندرو استانتون، ۲۰۰۸]
و
۱۱.  حرام‌زاده‌های بی‌آبرو [کوئنتین تارانتینو، ۲۰۰۹]
۱۲. رقصنده در تاریکی [لارس فون‌تریه، ۲۰۰۰]
۱۳. 3-Iron [کیم کی‌دوک، ۲۰۰۴]
۱۴. حدود کنترل [جیم جارموش، ۲۰۰۹]
۱۵. نفس عمیق [پرویز شهبازی، ۲۰۰۳]
۱۶. فیلم خانواده‌ی سیمپسون [دیوید سیلورمن، ۲۰۰۷]
۱۷. عشق سگی [آلخاندرو گونزالس ایناریتو، ۲۰۰۰]
۱۸. زندگی دیگران [فلورین هنکل، ۲۰۰۶]
۱۹. فیل [گاس ون‌سنت، ۲۰۰۳]
۲۰. زندگی من بدون من [ایزابل کویکست، ۲۰۰۳]

عذرخواهی می‌کنم از پیانیست، ساعت‌ها، رؤیاباف‌ها، شب یلدا، میس سان‌شاین کوچولو، بلیط‌ها، کاغذ بی‌خط، الکساندرا و بازگشتِ آلمادووار [اون یکیش رو ندیدم] که بی‌رحمانه حذفشون کردم. و تأکید می‌کنم که اگه قرار بود دویست تا فیلم اولم رو هم بنویسم حرفی از Eternal Sunshine of Spotless Mind نمی‌زدم.

ضمناً پیش‌نهاد می‌کنم یه همچین حرکتی رو برای کتاب‌های عمر هم بزنید.

کیف


به راحتی می‌توانید از پرونده‌ی بیست‌ونهم لذت ببرید.

مانیفست

هیچ‌وقت وبلاگ‌نویس معروفی نبوده‌ام و هیچ‌وقت هم نمی‌خواهم باشم. سال اولی که وبلاگ داشتم، کلاً بیست‌-سی خواننده‌ی ثابت داشتم که همه‌شان را می‌شناختم و حالا بعد از پنج سال وبلاگ‌نویسی خواننده‌های بیش‌تری دارم که خیلی‌هایشان را نمی‌شناسم. چند سالی هست وبلاگ‌های معروف و گروه‌هاشان را دنبال می‌کنم. کنکور که داشتم، هر چند روز یک‌بار می‌رفتم پالپ‌تاک را می‌خواندم و یک دل سیر می‌خندیدم و خستگی‌ام درمی‌آمد. گاهی هم می‌خورد تو ذوقم که خیلی لوس شده‌اند. یکی دو بار آن‌جا اظهار فضل کردم، که هیچ‌کس اعتنایی به حرف من نکرد. الآن هم در گودر همین وضع را دارم. گاهی که حرفی دارم زیر مطلبی کامنت می‌گذارم که در جریان کامنت‌ها تقریباً بی‌تأثیر است. سر «هم‌فیلم‌بینی» دوست داشتم چیزی بنویسم، که چون فکر می‌کردم منظور این است که یک عده آدم برای خودشان فیلم ببینند و برای خودشان بنویسند، ننوشتم.

حوصله‌ی بیش‌تر گودری‌ها را ندارم. خیلی وقت است کسانی را که عکس از دختری شر می‌کنند که لب پنجره ایستاده و پیرهن گل‌گلی پوشیده هاید کرده‌ام. دیگر هم حوصله‌ی متن‌های عاشقانه‌ای را ندارم که در آن‌ها یارو خیلی دل‌تنگ است و طعم سیگار دوست‌پسرش یادش نمی‌رود. از کلمه‌سازی هم خوشم نمی‌آید. خیلی آدم «اوپن‌مایند»ی نیستم و زیاد هم به این فکر نمی‌کنم که کِی باید با کی خوابید. تو بیش‌تر تجمع‌ها هم بوده‌ام، ولی بعد از هر تجمع حس این را نداشتم که «خیلی حال داد. ما اونا رو گذاشتیم سر کار، اونا حرص می‌خوردن، ما می‌خندیدیم» این -به قول شما- تاریخ‌نگاری‌ها بیش‌تر روی اعصابم بوده. من در بیش‌تر تجمع‌ها حس تنهایی داشتم و «نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم» برایم بی‌معنی بود. بیانیه‌های موسوی هیچ‌وقت سر ذوقم نیاورده، و تندروی‌های کروبی صرفاً برایم جالب بوده. کلاً از هیچ‌کدامشان خیلی خوشم نمی‌آید. کلاً هیچ سیاست‌مداری نیست که باهاش حال کنم. مرگ منتظری هم برایم در حد یک خبر ماند. این روزها هم کسانی را که روزی ده متن شر می‌کنند با این مضمون که هدف جنبش خشونت نبود، نمی‌فهمم. نه این‌که با خشونت موافقم، ولی هیچ‌وقت به پلیس گل نداده‌ام. و نسبت به شعار «مرگ بر...» حس بدی ندارم. از آن گذشته، نمی‌فهمم چرا باید یک مضمون هزار بار شر ‌شود. بدبختی این است که نمی‌شود این‌هایی را که گفتم ندید، این‌قدر همه‌جا هست که هرچه‌قدر هم ازش در بروم، باز یک‌جایی بهش می‌خورم. خیلی هم آدم باحوصله‌ای نیستم که به راحتی قبول کنم که خب هر کس یه جوریه. ولی حوصله‌ی بحث هم ندارم. حرفم را می‌زنم و قضیه را کش نمی‌دهم.

کلاً هم جدیداً با «بامداد» خیلی ارتباط برقرار می‌کنم، آرشیو «مجید اسلامی» را هم زیاد مرور می‌کنم. و هنور هم معتقدم به‌ترین راه تعامل وبلاگی کامنت‌گذاشتن است.

تاریخ

یک. «قصه‌های عامه‌پسند» تارانتینو من را شگفت‌زده نکرد. نمی‌دانم چرا. شاید چون دیر دیدم. وقتی که کشف شده بود. ولی «Inglourious Basterds» رسماً شگفت‌زده‌ام کرد. تارانتینو آمده همه‌ی کلیشه‌ها را دست انداخته. حتا کلیشه‌ی تاریخ را. یک‌جا هم خودش گفته. که اگر تاریخ قرار بود با این آدم‌ها اتفاق بیفتد، این‌جوری می‌شد که من تعریف کردم. حالا شما بیا و بگو هیتلر که از آلمان بیرون نرفته، چه اهمیت دارد؟
یک چیز باحال دیگرش هم این بود که همه‌ی آن‌هایی که در جایی از فیلم به همه چیز مسلطند، گند می‌زنند. حتا خود فیلم، دو ساعت با تسلط خیره‌کننده داستانش را تعریف می‌کند، بعد یک‌هو همه چیز را می‌ریزد به هم. این از آن کارهاست که فقط از دیوانه‌ها برمی‌آید. دیوانه‌هایی که بودنشان زندگی ما را شیرین‌تر می‌کند.

دو. دو سه هفته‌ای هست دارم «در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته» می‌خوانم. خوش‌بختانه هنوز جلد اولم. عیشی است برای خودش. الآن دارد حس‌های سوان را نسبت به اودت و بی‌اعتنایی‌هایش می‌گوید. لذت می‌برم از جمله‌های تودرتو و حس‌های درهم‌پیچیده‌اش، از شناخت عمیقش به پنهان‌ترین حس‌های انسانی. از این‌که همه چیز کتاب مثل همان کلوچه‌ای که راوی در چای فرومی‌برد پخش، معلق و سیال است.
جدای این حرف‌ها، وقتی به این فکر می‌کنم که بزرگانی عمرشان را گذاشته‌اند سر شناخت این کتاب، وقتی در پی‌نوشت‌ها از این می‌خوانم که فلان پروست‌شناس مطرح این صحنه را چه‌گونه تفسیر کرده، لذتم بیش‌تر می‌شود. حس می‌کنم من هم جزئی از تاریخم. حس می‌کنم وصل شده‌ام به زنی فرانسوی، که هشتاد سال پیش روی کاناپه‌اش لم داده بود و همین شوق حالای من در او برانگیخته شده. زنی که حالا -با تجربه‌ای مشترک با من- مُرده.

سه. دلم تنگ شده بود برای این‌جور نوشتن. باید عوارض گودر و این‌ها باشد این فشرده نوشتن، از هر دری ننوشتن.

رضا

پرونده‌ی بیست‌وهفتم

بعد

پریروز رفته بودیم بوفه. از همان راه بوفه، از پشت دانشکده، آمدیم تو. مصطفی ایستاده بود روبه‌روی چمران. مات ایستاده بود و جلو را نگاه می‌کرد. گفت «بچه‌ها نمونید، از در شونزده آذر برید بیرون.» گفتم «الآن اون‌جا درگیری بود. هستیم این‌جا دیگه.» از پشت پنجره‌ی بوفه درگیری‌ها رادیده بودم. برگشت نگاهم کرد. گفت: «حاجی نمی‌بینی ریختند همه جا رو داغون کردند؟» نور دانشکده کم بود. شیشه‌ها را شکسته بودند. دانشکده را تخلیه کردند. جلوی در یکی داشت از رهبرش حرف می‌زد.

یکی از بچه‌های هشتادوهفتی را دیروز گرفتند. دیده بودمش، ولی نمی‌شناختمش. چند نفری یکی از خیابان‌های اطراف دانشگاه را بالا می‌رفتند، یا پایین می‌آمدند، که یکی که قیافه‌اش مشکوک بوده از آن‌ها پرسیده «شما تو شلوغی‌ها بودید؟» بقیه گفته‌اند نه و این بنده‌خدا خواسته بامزه‌بازی درآورد گفته آره، من بودم. بعد گرفته‌اندش. یکی را هم که اصلاً نمی‌شناختم با کتک و گاز فلفل برده‌اند. امروز یکی که دوستش بود و قیافه‌اش مبهوت بود، برایم تعریف کرد. با زنش داشته می‌رفته که توی صورت خودش و زنش فلفل زده‌اند و بعد خودش را تا می‌خورده، کتک زده‌اند. یکی از بچه‌های خودمان را هم همان دیروز عصر گرفتند که چون اشتباهی گرفته بودند، امروز آزادش کردند. بچه‌ی آرامی است. آن ترم اول که کسی کسی را نمی‌شناخت، سر کلاس نقشه‌کشی ته کلاس با هم می‌نشستیم. کلاً اظهارنظر نمی‌کرد. گاهی تیکه‌ای می‌انداخت. کوتاه و یک‌جمله‌ای و غریب. معمولاً هم تیکه‌هاش را کسی نمی‌شنید و من مجبور بودم زیرزیرکی بخندم. اهل این چیزها نیست ولی من مطمئنم اگر وبلاگ مینی‌مال بزند، کارش می‌گیرد. دیشب فکر می‌کردم اگر بخواهند ازش بازجویی کنند، دهنشان را صاف می‌کند. سیرکی می‌شود بازداشتگاه. داشته تو وصال موبایل حرف می‌زده، به پشت‌خطی گفته «کجایی؟» بعد گفته «اومدم.» بعد بهش شک کرده‌اند و گرفته‌اندش.

امروز توی چمران تریبون آزاد بود. رییس دانشکده فنی آمده بود جواب بدهد. گفت که آدم از بیرون دانشگاه آمده‌اند و حمله کرده‌اند که غلط بوده. می‌خواست آرام کند. گفت خواسته‌هایتان را به رییس دانشگاه می‌گویم. همه گفتند بهش بگو استعفا دهد، گفت من که منصوب او هستم که نمی‌توانم بگویم استعفا بده. سعی می‌کرد از در دوستی وارد شود. یکی رفت بالا گفت «تو مزدوری.» گفت شده «مزدور اندر مزدور» بعد همه گفتند «مزدور برو گم‌شو»، او هم خودکاری که باهاش داشت حرف‌های بچه‌ها را می‌نوشت، گذاشت توی جیبش، دست تکان داد و رفت بیرون. نمی‌شناسمش. ولی اگر برود، حتماً یکی  بدتر از او می‌آید. بعد یکی دیگر آمد از بالا تا پایین را به فحش کشید. همه هم سوت و کف زدند. الآن هم خبری را خواندم که گفته بود دانش‌جوها با خواندن «یار دبستانی» و با نشان‌دادن «V» از سالن بیرون رفته‌اند.

بود


پرونده‌ی بیست‌وششم

ظرف

باور کن بسیکا، تنهایی ظرف ندارد. آدم‌ها نمی‌توانند تنهایی هم را پُر کنند، این‌جور چیزها را فقط باید حل کرد، در حرف، در خنده، در راه‌رفتن حل کرد. تنهایی پایان ندارد، تا دلت بخواهد عمیق است، کاری هم از دستِ ما برنمی‌آید. می‌دانی بسیکا، ما به بد چیزی محکوم شده‌ایم.

خشم و هیاهو - یک

«زندگی افسانه‌ای است که از زبان دیوانه‌ای نقل شود، آکنده از هیاهو و خشم که هیچ معنایی ندارد.»
مکبث/ پرده‌ی پنجم/ صحنه‌ی پنجم

گویا فاکنر عنوان «خشم و هیاهو» را از این جمله گرفته. خب، خواندن همین جمله کافی است که هوس دوباره‌خوانی این کتاب به سرم بیفتد.

دزدی هنر است؟


پرونده‌ی بیست‌وپنجم

مهدی سحابی

همیشه هم این‌قدر ناگهانی به خبر نمی‌خوری. که مثل کارتون‌ها با کله بروی توی در و دو بُعدی شوی و گیج شوی. گاهی مثلاً می‌گویند طرف مریض شده و بعد خبرش را می‌شنوی، گاهی هم گوشه‌ی روزنامه می‌خوانی. خب، باید عادت کرده باشی که ستون بغلی روزنامه از این خبرها بزند. مگر کم زده است؟ ولی این‌که یک روز صبح بیدار شوی و بروی سر کلاس و بعد بیفتی به سه روز پیش خواندن و تهِ یک پست مثلاً سرخوش برسی به خبر، خب، انصاف نیست.

آن‌چه می‌گذرد

بودن و ننوشتن.

ناجور


پرونده‌ی بیست‌وچهارم

سکوت

می‌دانم که زیاده‌روی کرده‌ام. همه‌ی این خط‌کشی‌ها و حرف‌زدن‌ها و نوشتن‌ها بی‌خود است. می‌دانی؛ وقتی می‌بینم نوشته‌هایم به جایی نمی‌رسد، وقتی از بحث‌ها و حرف‌‌ها فقط خستگی برایم می‌ماند، داغ‌تر می‌شوم، تندتر می‌روم، صریح‌تر می‌نویسم. من می‌گفتم و می‌نوشتم که مجبور نشوم قبول کنم کم آورده‌ام. ولی -خودم را که نمی‌توانم گول بزنم- کم آورده‌ام. جلوی همه‌ی آدم‌ها و چیزهایی که خیلی خیلی از من دورند، کم آورده‌ام.